تبلیغات
امواج - تقریرات درس خارج اصول استاد احمد عابدی - 10

تقریرات درس خارج اصول استاد احمد عابدی - 10

تاریخ:سه شنبه 9 مهر 1392-09:30 ب.ظ

مطالب قبل

 
آیا میشود یک لفظ را اراده کنیم نه معنایش را:
مثلا یکی یک کتاب رابه شما تعارف کند و بگوید بگیر. خود کتاب را بیارود  جلوی شما و بگوید بگیر، موضوع این قضیه چیست؟ نگفت کتاب را بگیر. به جای لفظ کتاب را، خود کتاب را آورد. این یک قضیه هست یا نیست؟ موضوعش چیست؟  کسی که میگوید ضرب فعل ماض. درست است که ضرب فعل ماضی هست. ولی ضرب در این جمله مبتداست. ولی حکایت میکند از "ضرب"های دیگر. اینجا لفظ و اراده نوع لفظ است.
زید در ضرب زید فاعل است. کلمه زید اینجا استعمال شده درباره هر زیدی که آن زید در یک جمله فعلیه قرار گرفته. پس وقتی گفته میشود زید در ضرب زید فاعل، این زید استعمال شده در صنف زیدها
گاهی هم مثلش را اراده میکنیم. مثلا میگوییم ضرب زید، ضرب فعل و زید فاعل است.
گاهی هم کلمه ای را میگوییم و خودش را اراده میکنیم: زید سه حرفی است. الان همین ز ی د منظورم است. زید که اسم یک آدم بود. باید به عنوان اسم یک انسان به کار برود ولی به عنوان یک کلمه به کار رفت.
وقتی یک کلمه را میگویید و مقصودتان خود لفظ است نه معنایش، آیا اینجا استعمال لفظ است یا خیر؟
آخوند در کفایه فرموده: میشود بگوییم اینها استعمال لفظ هستند و ممکن است بگوییم اینها ازباب احضار معناست بدون لفظ. یعنی گاهی آدم خود معنا را احضار میکند. وقتی چایی را تعارف میکنی و میگویی بگیر، اینجا احضار معنا بدون لفظ است.
فرض کنید میگویند امام زمان دست به سینه کسی کشید و عالم شد، این احضار علم است بدون لفظ. اما یک وقت کلمه ای را در گوش کسی میگویند تا بشنوند اینجا استعمال لفظ در معناست.
آقای نائینی فرموده که اینها هیچکدام استعمال لفظ در معنا نیست. علتش هم این است که وقتی میخواهیم لفظی را در معنایی به کار بریم جایی از لفظ استفاده میکنیم که لفظ آلت بر معنا و مرآت معناست. یعنی لفظ وسیله ای برای احضار معناست. اگر خود معنا بدون لفظ احضار شد نیازی به لفظ نداریم. وقتی میتوانم خود معنا را احضار کنم لفظ نیاز ندارد. وقتی میگویم زید ثلاثی مجرد است این زید معناست و لفظ نیست. خود معنا همان ز ی د است. قهرا آقای نائینی باید بگوید اینها احضار معناست نه استعمال. پس اینها نه حقیقت اند نه مجاز. حقیقت نیست چون لفظ در معنای خود به کار نرفته. مجاز هم نیست چون مجاز از قبیل استعمال لفظ است و باید از نظر طبع، حسن باشد. در ادبیات کارهایی که میکنند حسن است ولی واضح نگفته. وقتی تجزیه و ترکیب میکنید هیچ کلمه ای را در معنای خودش به کار نمیبرید. بنابراین باید بگوییم استعمالاتی داریم که نه حقیقت اند نه مجاز. صحیح هم هستند و نه غلط.
اگر کسی مثل آقای آخوند بگوید اینها استعمال لفظ هستند، باید بگوید این استعمالات همه مجازند نه حقیقت. چون کلمه زید هیچوقت برای ز ی د وضع نشده. برای آن شخص وضع شده . ضرب بر معنای زد وضع شده نه برای فعل ماضی. پس باید بگوییم اینها مجازند و مصححش هم این است که استعمالش زیباست. و نائینی هم بگوید نه حقیقت است نه مجاز.
لکن هیچکدام از این دو نظر قبول نیست. چون اگر کسی لفظی را به کار برد و اراده کند نوع آن لفظ یا صنف آن لفظ را، نوع که به معنای کلی است و صنف هم یک کلی اضافی است. مثلا میگوییم صنف نانوایان. این را همه قبول دارند که هیچگاه جزئی نمیتواند عنوان و وجه برای کلی قرار بگیرد. همه این را قبول دارند که وضع خاص و موضوع له عام غلط است. یعنی نمیشود معنای جزئی ای را تصور کنیم و لفظ را بر کلی وضع کنیم. اگر این شدنی نیست پس نمیشود یک لفظ را بگوییم و نوعش را یا صنف آن را اراده کنیم. اینطور استعمالی باید غلط باشد. چون جزئی همیشه با یک مشخصات فردی است و لذا نمیتواند عنوانی برای کلی باشد.
درباره فرمایش آقای آخوند هم باید بگوییم در اینجا یکی از دو اشکال به نحو منفصله حقیقیه وجود دارد: 1. این استعمالات از باب دلالت است یا از باب دلالت نیست؟ اگر اسم اینها را دلالت بگذارید یعنی لفظ زید دلالت دارد بر همه زیدها، جواب میدهیم : در استعمالات باید تعدد دال و مدلول داشته باشیم. وقتی میگویم زید ثلاثی مجرد است، دالمان زید و مدلولمان باز زید است. وحدت دال و مدلول داریم و وحدت دال و مدلول هم محال است. و اگر بفرماید اینجا از باب دلالت نیست و از باب احضار معنا در ذهن است، جواب میدهیم: لازم می آید قضیه ای که سه جزئی باید باشد، دو جزئی شود. قضیه باید موضوع و محمول و نسبت داشته باشد. نسبت همیشه دو طرف میخواهد. کسی که چای را میدهد و میگوید بگیر، بگیر مفعول میخواهد. ذو القرینه هم باید یک علامت یا لفظ داشته باشد نمیشود یک طرف قضیه یک چیز خارجی باشد یک طرفش یک لفظ باشد. حال اگر موضوع را نیاورم و یک محمول و یک نسبت بیاورم این نمیشود.
در اشکال اول که گفتیم دال و مدلول باید دو چیز باشد، اگر کسی در جواب این اشکال بگوید: در دعای صباح داریم یا من دل علی ذاته بذاته. دال و مدلول در اینجا خدای متعال است و وحدت دال و مدلول اتفاق افتاده است. یا مثلا در قرآن داریم: شهد الله أنه لا إله إلا هو. شاهد و مشهود علیه خود خداست. یا به قول مولوی آفتاب آمد دلیل آفتاب. دال و مدلول خود آفتاب است. نمیشود اینجا بگوییم تعدد اعتباری دارند. مثل این که یک پزشک خودش را معالجه کند، پزشک و مریض یکی شده. از جهتی مریض است و از جهتی پزشک. در اینجا تعدد اعتباری است و اشکالی ندارد. ولی در مورد خدا که نمیتوانیم این حرف را بزنیم و بگوییم به یک اعتبار دال است و به اعتباری مدلول. خدا که کثیر نیست. واحد است. یک جهت هم بیشتر ندارد. جواب این که: ما یک امور حقیقی داریم و یک امور اعتباری. در امور اعتباری تعدد و وحدت اعتبار ممکن است. ولی در دال و مدلول، که از امور حقیقی هستند تعدد اعتبار فایده ای ندارد. در مثل خداوند که میگوییم آفتاب آمد دلیل آفتاب، یا من دل بذاته علی ذاته، معنایش این است که یک قضیه هایی داریم که به آنها تحلیلی میگویند. منطق مظفر اسم آنها را خارج محمول گذاشته. اگر کسی بگوید دایره گرد است. کسی بگوید چرا؟ باید در جواب گفت دایره را تعریف کن تا بگویم چرا گرد است! اگر کسی بگوید همه چیز را خدا آفریده پس خدا را کی آفریده؟ جوابش این است که معلوم است نمیدانی خدا کیست که این سؤال را میپرسی. گردی از خود دایره در می آید. خدا وجود دارد، این وجود از خود خداست. این را قضیه خارج محمول میگویند یعنی محمول از دل موضوع در آمده. پس آن اشکال درمورد این آیه و روایات، باید گفت که آن اشکال در این موارد وارد نیست.
اشکال دوم این بود که لازمه اش این میشود که ثلاثی، صناعی میشود. توضیح این که سه جور قضیه داریم: لفظیه، عقلیه و خارجیه. در قضایای لفظیه یا ملفوظ باید موضوع و محمول و نسبت داشته باشیم. در عقلی موضوع و محمول و نسبت را میخواهیم اما در ذهن است و لفظ نمیخواهد. مثلا در ذهن تصور کنیم زید ایستاده این لازم نیست به لفظ آورده شود. خارجیه مثل این که نه حرفی میزنم نه فکر میکنم. این که آن آقا را میبینم که سید است، این نیازی به فکر من یا لفظ من ندارد. در خارج از ذهن من سید است. در حالی که این جوری که آقای آخوند گفته میشود دو جزئی. بحث این بود که استعمال لفظ در نوع، در صنف، در مثل و در خود. بهتر است بگوییم سه تای اولی کلام آقای آخوند و در آخری کلام آقای نائینی درست است. پس اشکالات برطرف میشوند.
آنجا که لفظی را میگوییم و نوع یا صنف یا مثلش را اراده میکنیم اینجا استعمال لفظ است ولی هر جا خودش بود اینجا میشود مجاز.  وقتی بگویی دحرج رباعی مجرد است، اینجا خود دحرج ملاک است و استعمال لفظ نیست و فرمایش آقای آخوند نیست و فرمایش آقای نائینی درست است. مثل این است که چای را آورده و میگوید بگیر. اینکه قضیه یک جزئش لفظ و یک جزئش غیر لفظ است که اشکالی ندارد. ولی قضیه دو طرف میخواهد. آیا میشود یک طرفش اعتباری و یک طرفش حقیقی باشد؟ بله این ممکن است. مثل این که نسبت بین ما و خدا این است که خدا خالق است و ما مخلوق. ولی آیا میشود گفت حقیقت عینی و واقعی خداست. این یک طرف و یک طرف هم ما هستیم که اعتبار محض هستیم. بله این درست است. پس قضیه چهار جور است نه سه جور. یک چیز میشود از امر حقیقی و اعتباری مرکب باشد.

ادامه



نوع مطلب : اصول فقه 





Admin Logo
themebox Logo