تبلیغات
امواج - تقریرات درس خارج اصول استاد احمد عابدی - 7

تقریرات درس خارج اصول استاد احمد عابدی - 7

تاریخ:شنبه 6 مهر 1392-10:30 ق.ظ

مطالب قبل

بحث این بود که آیا وضع عام و موضوع له خاص داریم یا نه؟ چون مثالش حروف بود بحث حروف مطرح شد. اما ادامه:
نظر ملاصدرا: او در بحث وضع معتقد است که الفاظ بر روح معنا وضع شده اند نه برای قالب معنا. اولین کسی که این حرف را مطرح کرده ظاهرا غزالی است. بعد از غزالی ملاصدرا این حرف را شرح و بسط داده است. گفته یک معنا داریم و یک روح معنا. معنا عبارت است از همین مصادیق محسوسات. مثلا فرش یعنی آن مصداق خارجی که روی آن نشسته می شود. به آن معنا میگویند. اما لفظ فرش بر این مصداق خارجی وضع نشده بلکه بر روح معنا وضع شده. لوازم معنا از خود موضوع له خارجند. توضیح کلامش این که: از طرفی ملاصدرا اشتراک معنوی کلمات را قبول دارد. میگوید یک لفظ وقتی بر موضوعات مختلف حمل میشود مشترک معنوی است نه لفظی. وقتی میگوییم زید عالم با وقتی میگوییم الله تعالی عالم، کلمه عالم در این دو قضیه به یک معنا به کار رفته. مشترک معنوی است. اینطور نیست که در دو جمله معنای متفاوتی داشته باشد. کلمه عالم یعنی کسی که چیزها برایش آشکارند.  از طرف دیگر میگوید معانی درجات و مراتب دارند. یعنی مثلا کلمه فرش یک مرتبه اش شیء خارجی است. یک مرتبه دیگری هم از فرش وجود دارد که آن هم فرش است اما مادی نیست. شبیه این کلام را علامه مجلسی در بحار الانوار و آشیخ عباس قمی در سفینة البحار زده اند. هر دوی آنها خیلی با فلسفه رابطه خوبی ندارند اما هر دو این حرف را زده اند. در سفینه آمده که مسجد یک مرتبه اش این ساختمان است. اما میشود مسجدی هم باشد که نه ساختمان دارد نه زمین. و اتفاقا مسجد واقعی آن است. این که ما میبینیم، تصویر آن است. مرتبه ای از مسجد بیت المعمور در آسمان چهارم و مرتبه دیگر عرش خداست که اشرف از مسجد هم هستند. وقتی گفته میشود نماز، پایین ترین مرتبه اش این است که ما میخوانیم. مرتبه واقعی اش آن است که در آسمان است. عکس نماز این است که ما داریم انجام میدهیم. مثل این که عکسی که از یک فردی بگیریم و به عکس اشاره کنیم بگوییم این زید است. در حالی که زید کاغذ نیست. به همین ترتیب به زیدی که در خارج دست و پا دارد زید میگویید. اما زید واقعی این هم نیست. آن که در آسمان چهارم است زید واقعی است. ملاصدرا به آن مراتب معنا میگویند. معتقد است الفاظ برای روح معنا وضع شده است. یعنی آنچه که قدر مشترک بین همه این مراتب است. ملاصدرا از این حرف نتایج زیادی میگیرد. مهمترین نتیجه این که در بحث تفسیر قرآن اگر کسی بحث ادبی میکند مثلا میگویند زبان عربی پر از استعاره و کنایه و مجاز و غیره است. ملاصدرا میگوید این آیاتی که در قرآن است مثلا خدا متکلم است یا خدا سمیع و بصیر است، اگر ما باشیم و مجمع البیان باید بگوییم اینها مجازند. چون خدا گوش و چشم و دست ندارد. اما ملاصدرا میگوید هیچ چیز قرآن استعاره و مجاز نیست. وقتی قرآن میگوید خدا دست دارد واقعا دارد ولی دست خدا اینجوری نیست. بلکه ید وضع شده برای روح ید. این حقیقت است.
ملاصدرا این حرف را از عرفا گرفته. همه آنها هم معتقدند در قرآن مجاز نیست. از نظر کسی که بخواهد مثلا بحث فلسفه دین مطرح کند زمانی ملاصدرا این حرف را میزند که تقریبا شبیه این حرفها در وهابیها درست شد. اما بین حرف ملاصدرا تا وهابیها زمین تاآسمان فاصله است. ملاصدرا که متوفای 1050 است این حرف را زد. محمد بن عبدالوهاب هم که در همان وقتها بوده همین حرف را زده است. ابن تیمیه تأویل قرآن را گفته یعنی مصداق یابی. علامه طباطبایی هم همین معنا را میگوید. ولی این دوتا زمین تا آسمان فرق میکنند. هر دو تا ظاهرا یک چیز میگویند. اما فرق میکنند. حرف ابن تیمیه سست ترین حرف در این زمینه است و حرف علامه دقیق ترین حرف. به همین ترتیب حرف ملاصدرا هم با حرف ابن عبدالوهاب.
ملاصدرا که میگوید در قرآن کنایه نیست هیچوقت خدا را مادی نمیداند. میگوید خدا دست دارد اما نه این دست. دست خدا را خود علی بن ابیطالب میداند. هر چیزی که علی بلند کند میگوییم دست خدا بلند کرد. مجاز هم نیست. واقعیت است. اما ابن تیمیه یا محمد بن عبدالوهاب میگوید خدا دست دارد دو تا هم دارد گوشت و پوست و استخوان و ناخن هم دارد فقط نمیدانیم این موها هم دارد یا نه! این همان تفکر مجسمه است که در یک پایان نامه دکتری در عربستان آمده است. وهابیها میگویند الفاظ برای معانی مادی وضع شده اند. ملاصدرا میگوید الفاظ برای روح معنا وضع شده اند و روح معنا هم قدر مشترک بین شیء مادی و مجرد است. قدر مشترک هم همیشه مجرد است.
اشکالی که به ملاصدرا وارد است این است که اگر این کلام درست باشد (که درست هم هست) لازمه اش این میشود که دیگر فرقی بین اسم و حرف نیست. این هم به طریقی حرف خود آخوند خراسانی است. بحث ما این بود که معنای حروف چیست. آیا حرف معنایی دیگر دارد یا همان معنای اسم دارد؟ بحث ما درباره الفاظ نبود. درباره حروف بود.
در هر حال اگر این دست است پس آن دیگری چیست؟ اگر آن دیگری دست است پس این چیست؟ اگر هر دو دست هستند پس هیچکدامشان هردو نیستند. هیچ چاره ای نداریم جز این که حرف ملاصدرا را بپذیریم. (همان مثُل معلقه که در فلسفه میگوییم. نه مثال مجرده افلاطون. همان که ملکوت کل شیء در قرآن آمده. سبحان الذی بیده ملکوت کل شیء. کل شیء ملکوت دارد.)
نظر حضرت امام (ره): ایشان درباره توضیح معنای حرفی فرموده که موجودات بعضیها مثل جواهرند و بعضیها مثل اعراض. چیزی مثل جسم و ماده و صورت را جوهر میگوییم که هم استقلال وجودی دارد هم قابل تصور است. عرض هم چیزی است که خودش به تنهایی قابل تصور هست مثل سفیدی اما هر گاه بخواهد در خارج محقق شود یک موضوع و محل میخواهد. موجودات دیگری داریم به نام نسَب یا روابط یا پیوند. این موجودات همانطوری که در خارج نمیتوانند مستقل باشند در تعقل ذهنی هم مستقل نیستند. نمیتوان به صورت استقلالی به آنها فکر کرد. اگر بخواهیم خودشان را در ذهن تصور کنیم دیگر نسبت نسبت نیست و رابط رابط نیست. امام میفرماید حروف از این قسم سومند. روابطی هستند که به تنهایی نمیتوان تصورشان کرد. میفرماید نمیگویم همه حروف اینطورند. بلکه حروفی داریم که کارشان ایجاد معناست. مثل واو و بای قسم. وقتی میگوید والله با این واو یک معنای قسم را ایجاد کرده. این که حقیقت قسم چیست را کار نداریم. ولی به صورت کلی قسم انشاء است و انشاء ایجاد است. ایجاد قسم هم با همین حروف است. یک حروفی هم داریم که کارشان حکایت است. اما حکایت از ربط بین دو تا کلمه که این ربط بین دو کلمه وقتی ربط است که دو تا طرف داشته باشیم. اگر دو طرف را نداشتیم و خودش تنها را نگاه کردیم دیگر نسبت نیست. نسبت وقتی نسبت است که طرفین داشته باشد. خلاصه این که بعضی از حروف کارشان ایجاد است و قسمی دیگر کارشان حکایت از نسبتها و ارتباطات است.
امام فرموده فرق بین حروف و هیأت را بعدا مطرح میکنیم که الان بحث ما نیست.
جواب نقضی به حرف امام: اگر بگویید که حروف بعضیهاشان برای ایجاد شیء هستند، نقض میشود به این که وقتی قسم بخورد اما بدون حرف قسم. مثلا اگر کسی بگوید "قسم میخورم..." اینجا با خود فعل ایجاد کرده که یک با حرف نیست. قسم میخورم هم معنای اسمی است نه معنای حرفی.
فرمود برخی از حروف کارشان نسبت بین دو شیء است. نقضش این که ما دو جور عرض داریم. یکی اعراض نسبی و یکی اعراض غیر نسبی. وقتی میگوییم أین یا متی که مقولات عرضی هستند که به زمان و مکان اشاره دارند. هر دو هم عرضی هستند. مکان یکی از اعراض نیست. اینکه در بدایه و نهایه زمان و مکان را یکی از اعراض میگوید، زمان و مکان عرض نیستند. بلکه انتساب به زمان و مکان عرض است. خود زمان و مکان جوهر هستند. مکان یعنی مماس شدن ظاهر محوی با باطن حاوی. این عرض است. و عرض اسم است نه حرف.
نظر صحیح
مقدمه 1. در جمله شرطیه که احتیاج است به شرط و جزاء، جایز نیست که فعل شرط به عینه جزاء شرط قرار بگیرد. بلکه محال عقلی است. مثلا اگر گفته شود إن قمتَ قمتَ. این ایستادی که فعل شرط است نمیتواند بعینه جزای شرط هم باشد. دلیل محال بودنش این است که فعل شرط حکم سبب را دارد و جزاء مسبب است. نمیشود در یک جمله یک چیز هم علت باشد و هم معلول. هم سبب باشد و هم مسبب. در کتب ادبیات مثل دلائل الاعجاز جرجانی این بحث به تفصیل بحث شده است.
مقدمه 2. بحث معنای حرفی فقط اختصاص به خود حروف ندارد. حتی بعضی چیزهایی که فعل نامیده میشوند یا اسم، آنها هم داخل بحث معنای حرفی هستند. مثلا افعال ناقصه یا افعال مقاربه همان حکم معنای حرفی دارند. هر چیزی را که به عنوان معنای حرفی ذکر کردیم باید در حروف مشبهه یا افعال ناقصه یا حتی افعال قلوب هم باید صادق باشد و بلکه در متعلقات فعل هم باید همان معنای حرفی را داشته باشند. مقصود از متعلَقات فعل چیزهایی مثل حال یا مفعول مطلق یا مفعول فیه یا مفعول مطلق و... هستند. اینها همه حکم معنای حرفی دارند. پس باید معنای حرفی در باره حال یا تمییز هم صدق کند. بلکه گاهی معنای حرفی درباره حذف حرف هم باید صدق کند. یعنی گاهی حرفی را ذکر میکنیم و میگوییم باید معنای حرفی داشته باشد. گاهی هم حذف میکنیم و حذف آن حرف باید یک معنای حرفی داشته باشد.
با توجه به این دو مقدمه، حروف وضع شده اند برای تضمین یا اشراب یک معنا در فعل یا اسم. در ادبیات بحث تضمین را مستقل بحث نکرده اند. در ضمن کلمات اشاره میکنند. مقصود از تضمین این است که مثلا یک فعل به تنهایی یک معنا دارد و با یک حرف جر معنای دیگری خواهد داشت. اینجور حروف را حروف اضافه میگویند. گاهی هم به آنها صله میگویند. و این غیر از صله ای است که در ادبیات خوانده ایم (الذی و التی) اصلا به این حروف جاره که این نقش را دارند موصول یا صله میگویند. مثلا کلمه صَرَفَ به تنهایی هیچ معنایی ندارد. باید ببینیم با چه حرفی متعدی میشود. با ان یا با الی. به ان یا الی صله میگویند. اگر صرف با ان به کار رفت یعنی اعراض کردن. اگر با الی متعدی شد یعنی روی آورد. این کلمه ان یا الی یک معنا را به فعل اشراب و داخل میکند. حرف جر وضع شده برای این که معنایی در کلمه ای دیگر ایجاد کند. دو مثال از قرآن: ان احسنتم احسنتم لأنفسکم و ان اسأتم فلها. طبق مقدمه اول محال است فعل شرط و جزای شرط متحد باشند. اما در این آیه فعل شرط با جزای شرط ظاهرا یکی است. ولی این احسنتم دوم که جزای شرط است متعلَق یک جار و مجرور قرار گرفته که أحسنتم فعل شرط متعلق جار و مجرور قرار نگرفته. لام حرف جر لأنفسکم یک معنای جدیدی به کلمه احسنتم اشراب کرده است. در ادبیات میگویند زیادة المبانی تدل علی زیادة المعانی. زیاد شدن یک حرف دلیل بر زیاد شدن معناست. مثال دوم: و اذا بطشتم بطشتم جبارین. وقتی چیزی را میگیرید به حالت جبار بودن میگیرید. اینجا هم فعل شرط و جزای شرط ظاهرا متحد است. حرف جری هم در میان نیست. اما کلمه جبارین حال است. گفتیم متعلقات فعل حکم حروف را دارند. این بطشتم اولی عامل در حال نیست. ذو الحال واقع نشده ولی دومی واقع شده است. اینجا فعل شرط با جزای شرط تفاوتشان در این است که دومی عامل در حال واقع شده است. پس حروف بر این وضع شده اند که معنای جدیدی در کلمه اشراب و تضمین کنند. مثلا کلمه مالَ بستگی دارد بگوییم مالَ الیه یا مال عنه. یا اشتغل عنه یا اشتغل به معنای متفاوتی دارد.
اینکه گفتیم گاهی درباره نبود حرف جر است، میخواهیم بدانیم نبود حرف بر چه وضع شده. آیه شریفه: و لا تعزموا عقدة النکاح حتی یبلغ الکتاب اجله. کلمه عزم صله اش باید علی باشد. عزم با حرف جر علی متعدی میشود. میگوییم عزمتَ علیه. کلمه عزم با علی که باشد به معنی تصمیم گرفتن است. گاهی حذف حرف جر به معنای اشراب است. یعنی اینجا چون کلمه علی ندارد لا تعزموا یعنی لا تنوَوا (نیت نکنید.). با توجه به این معنا میتوان گفت این با حدیث امیرالمؤمنین میسازد: الحرف ما دل علی معنی فی غیره. افرادی مانند امام یا آیت الله نائینی میگفتند حروف وضع شده اند برای معانی ایجادی. خود حرف ایجاد معناست بر خلاف اسم و فعل که حکایت معناست. ولی در اینجا حرف معنایی برای خودش ایجاد نمیکند. خودش معنا ندارد. فقط باعث میشوند که متعلَق معنایی پیدا کند. اگر نبود متعلق یک معنا دارد و وقتی هست معنایی دیگر پیدا میکند و این معنای فرمایش امیر المؤمنین است.
طبق این توضیح میتوان به طور کلی گفت حروف برای تضمین و اشراب معنایی در یک کلمه وضع شده اند. در فارسی البته نمیتوان این را خوب درک کرد. چون این چیزها را در فارسی نداریم. فارس همیشه میگوید زید ایستاده است. این است را با یک کلمه نشانش میدهد. در فارسی نمیتوان اتحاد زید و ایستاده را بفهمیم اما در عربی میگوییم زید قائم. عرب این را خوب میفهمد که این دو با هم متحد شده اند و لذا است را در عربی نمی آورند. در فارسی جبارینِ بعد از بطشتم را باید با کلمه ای دیگر بفهمانیم. اما در عربی این جبارین حال است که با فعلش یک اتحاد دارد.

ادامه



نوع مطلب : اصول فقه 





Admin Logo
themebox Logo