تبلیغات
امواج - تقریرات درس خارج اصول استاد احمد عابدی - 4

تقریرات درس خارج اصول استاد احمد عابدی - 4

تاریخ:دوشنبه 9 بهمن 1391-12:00 ب.ظ

وضع
وضع به خصوص وضع حروف بسیار مبتلا به در فقه و فلسفه و عرفان است. 
نکته 1. رابطه لفظ با معنا معلوم است که یک رابطه ذاتی و حقیقی نیست. یک رابطه جعلی و قراردادی است. شاهدش این است که بعضی اسمی دارند و گاهی اسم خود را عوض میکنند. لذا اسمش برای معنایش صرفا یک قرارداد باشد. اگر لفظ برای معنا ذاتی باشد باید انسان همه زبانها را بفهمد که اینطور نیست. 
نکته 2. بعضی گفته اند که واضع خداوند است. نظر معروف این است که واضع یک انسان بوده است. هر دو دسته هم دلایلی دارند. با قطع نظر از ادله میبینید که در هر کشوری یک فرهنگستان علوم درست میکنند. یا در عربی مجمع اللغة العربیة دارند. یکی از کارهای آنها جعل الفاظ برای معانی جدید است. این که کلمات جدیدی در فارسی وارد شده که تا چندی قبل در فارسی نبود مثل رایانه و پایانه و یارانه و غیره سابقه قبلی نداشتند. خود این قرینه است که واضع الفاظ خداوند نیست. خود مردم الفاظی را وضع میکنند.
با توجه به این دو نکته آقای آخوند فرموده: الوضع نحو اختصاص للفظ بالمعنی و ارتباط به ناش من تخصیصه به أو کثرة استعماله فیه. وضع عبارت است از یک نوع اختصاصی که بین لفظ و معناست. این ارتباط یا اختصاص گاهی تعیینی است و گاهی تعینی . گاهی لفظ را در برابر معنا قرار داده اند مثلا شهرداری یک وقت اسم این خیابان را ایکس میگذارد تعیینی است یا گاهی کثرت استعمال یک لفظ در یک معنا هم یک نوع وضع است که شهرداری اسم دیگری بر اسم خیابان گذاشته ولی مردم چیز دیگری میگویند. مثل خیابان نیروگاه. این تعینی است. 
پس لفظ یک نوع ارتباط بین لفظ و معناست که یا تعیینی است یا تعینی. این فرمایش آخوند.
چند اشکال به ایشان شده:
1. این تعریف سراسر ابهام و اجمال است. تعریف باید به یک امر واضح و روشن باشد. نحوه اختصاص، این یه جور اختصاص ابهام و اجمال دارد. 
2. این تعریف جامع نیست. به خاطر این که یک مرتبه این ارتباط لفظ و معنا ناشی از اختصاص شده است. میگوییم این لفظ مختص به این معناست. یک بار هم کثرت استعمال معنا را مشخص میکند. صورت سومی هم داریم: گاهی با استعمال به قصد وضع است که در عبارت کفایه نیامده. مثلا کسی بچه گیرش می آید و از کسی میپرسند اسم بچه ات را چه میگذاری؟ میگوید آقا محمد را به من بدهید. لفظ را به کار برد و قصدش وضع بود.
3. ارتباط لفظ و معنا یا اختصاص لفظ به معنا مؤخر از وضع هستند. بحث ما درباره این است که وضع یعنی چی. هروقت لفظ بر معنا وضع شد حالا ارتباطی ایجاد میشود و اختصاصی پیدا میکند. پس چیزی که آقای آخوند در تعریف وضع بیان کرده مؤخر از وضع است. در حالی که بحث درباره رتبه متقدم است. 
به دلیل اشکالات فوق مرحوم نهاوندی و شاگرد ایشان ابوالمجد اصفهانی (که امام نزدشان مدت کمی درس خوانده و میفرمودند در بحث غنا و موسیقی به گردنشان حق دارد) فرموده اند که وضع یعنی تعهد و مقصودشان از تعهد این است که متکلم متعهد میشود که این لفظ را در برابر این معنا به کار ببرد و هر وقت میخواهد آن معنا را اراده کند هیچ لفظی غیر از آن به کار نمیبرد. البته این عهد و پیمانی نانوشته است. در فقه بیشتر پیمانهای لفظی و کتبی هستند و میگویند پیمانهای لفظی اعتبارشان از کتبی بیشتر است. هر چند در عرف عقلا امروزه این است که تعهدات کتبی اعتبارشان از لفظی و قولی بیشتر است. اگر هم کسی بگوید خریده میگویند سند را امضا کرده یا نه. یک تعهداتی هم هستند که نه قولی هستند نه کتبی. نانوشته اند. در هیچ کجا ننوشته اند که عالم دینی یا مرجع تقلید باید عمامه داشته باشد ولی از هر تعهد قولی و کتبی مهمتر است. چون هر مرجع تقلیدی باشد که کت و شلواری باشد نه به او خمس میدهند نه از او تقلید میکنند و حتی شاید پشت سرش نماز هم نخوانند. 
این تعهدی که میگوییم یعنی آدم متعهد باشد که این لفظ را در برابر این معنا به کار ببرد. این تعهد در دل متکلم وجود دارد به لفظ هم نیاورده و الزام آور هم هست. 
آقای خویی اشکال کرده: اگر صرف تعهد به معنای وضع باشد باید بگوییم هر مستعمِلی واضع است.  در حالی که تمام مردم واضع نیستند. علاوه بر آن که نقض میشود به مواردی که مثلا الفاظ مترادف داریم. در موارد الفاظ مترادف این لفظ را در این معنا به کار میبرند اما اینطور تعهدی ندارند که لفظ دیگری به این معنا به کار نبرند. بلکه لفظ دیگری هم به کار میبرند. این باعث شده که آیت الله خویی بفرمایند: وضع یعنی تعهد به ابراز مافی الضمیر. این را در کتاب مصباح الاصول فرموده اند. در کتاب دیگری فرموده اند: وضع عبارت است از التزام نفسانی به این که لفظی را به خصوص درباره یک معنا به کار ببرند. 
آیا این دو تعبیر یک معنا را میرساند یا نظرشان عوض شده؟
این که فرموده تعهد به ابراز ما فی الضمیر، این سؤال پیش می آید که تعهد مال مستعمل است یا اولین استعمال؟ با توجه به اشکالی که به آقای خویی کرده معلوم است که این تعهد، اولین تعهد را می گویند. یعنی اولین بار که کسی متعهد میشود که این لفظ را برای این معنا به کار ببرد آن را وضع میگویند.
باز این اشکال به آقای خویی وارد است که این فرهنگستان زبان که الفاظ را وضع میکند، اولا خودش چنین تعهدی ندارد. نه خودشان اینطور تعهدی دارند و نه مردم متعهدند که  حرف فرهنگستان را عمل کنند. هر چند دولت الزام کند اما معمولا کسی رعایت نمیکند. زمان طاغوت هم گروهی بودند که به شاه پیشنهاد دادند ماه پنجم سال به جای مرداد، امرداد باشد. شاه هم دستور داد ولی هیچکس رعایت نکرد. پس اولا واضع الزام ندارد. الزام هم که بیابد باز هم وضع درست نمیشود. 
اشکال دیگر به آقای خویی این است که این تعهدی که ایشان فرمود، تعهد به اظهار ما فی الضمیر، داعی وضع است نه خود وضع. هدف واضع این است که مافی الضمیر خود را اظهار کند. هدف چیزی را در تعریف نمی آورند. میشود تعریف را طوری بیاورید که هدف را بفهماند. نه این که هدف را بیاورد.
لذا برخی شاگردانش گفته اند: وضع یعنی جعل لفظ در برابر معنا. بعد، خودشان اشکال کرده اند که این تعریف دوری است. چون وضع همان جعل است و جعل هم همان لفظ است. درجواب گفته اند: دور در امور تکوینی محال است. ولی وضع از امور اعتباری است نه از امور حقیقی و تکوینی. دور در اعتباریات اشکالی ندارد. البته این هم خیلی راحت قابل نقد است. مثلا کسی که هیچ مسئولیتی در مسجد ندارد بگوید اسم این مسجد فلان باشد که وضع نمیشود. پس صرف جعل لفظ در برابر معنا، وضع به حساب نمی آید.
پس حقیقت وضع چیست؟
نکته 1. یک جور وضع این طور است: تلویزیون فیلمی که بیننده زیاد دارد نشان میدهد. مثلا برره. که کلماتی من در آوردی درست میکردند که معنای خاصی داشت. چند شب که این را پخش میکردند نوع مردم این الفاظ را به کار میبرند. این یک نوع وضع است. 
نکته 2. کتاب لغت العین خلیل بن احمد که نه جلد است و قدیم ترین کتاب لغت است را در نظر بگیرید. خلیل شیعه است و در ادبیات به حدی است که سنی ها گفته اند که روی پل صراط بعد از پیغمبران عاقل تر از او عبور نمیکند. ولی تابحال آیا شنیده اید که در یک کتاب علمی معتبر یک لغت را میخواهد معنا کند بگوید خلیل بن احمد در العین چی گفته؟ ممکن است بگوید قاموس یا غیره ولی آن کتاب را نمیگوید. اصلا اگر کسی استناد به آن بکند عیب است. خلیل بن احمد (هر چند شاه عباس قمی خیلی به ایشان فحش داده چون درباره حدیث غدیر یک چیزی را نگفته) یک کلمه را که معنا میکند، میگوید ضرب یعنی زد، چند کلمه دیگر هم ذکر میکند: برض یعنی فلان، ربض یعنی فلان، رضب یعنی فلان. در حالی که این کار در وضع و زبان شناسی غلط است. کلمه بستنی را میدانید یعنی چی. حالا هستنی، دستنی، رستنی، زستنی، سستنی و شستنی و غیره آیا معنا دارند یا خیر؟ این کلمات را واضع مهمل گذاشته است. اصلا واضع کاری به اینها نداشته است.چون اگر کسی شل حرف بزند و بگوید بستنی بیاورید ممکن است کسی نفهمد کدام کلمه را گفتید. پس کار خلیل اشتباه است. چون برض و رضب و غیره معنا ندارند. واضع تعمد داشته که کلمات مشابه را استعمال نکند. 
نکته 3. در زبانشناسی میگویند: کلمات، ابتدائا تقلید آواهای طبیعی هستند. مثلا صدای شرشر آب. در خود این کلمه شرشر صدای آب هست. یا قوقولی قوقوی خروس. خود این واقعیت خارجی را در لفظ آورده ایم. ابتدائا بشر وقتی میخواسته کلمات را وضع کند اینطور بوده. فرض کنید انسانهای اولیه درغار بوده اند. آنها علی القاعده بچه هایشان را ته غار میخوابانده اند چون ته غار کوتاه تر است و در ضمن بیشتر مواظبشان بوده اند. و طبیعی است که زودتر از بچه ها بیدار میشده اند. فرض کنید بچه بلند میشود و سرش به سقف میخورد و صدای تق میدهد. روز بعد پدر و مادر به بچه شان نمیگفتند مواظب باش سرت به سقف نخورد. خیلی طبیعی میگفتند تق! تق! تق! منظورشان این بوده که همان صدای دیروزی را در نیاوری! پس پیدایش الفاظ، تقلید آواهای طبیعی است. مردم همین صداها را مردم به کار میبرند.

پس تا اینجا:
از قدیم گفته اند الانسان مدنی بالطبع. انسان اهل تمدن است و تمدن به این است که انسان میتواندبا دیگران رابطه برقرار کند. خواسته ها و مافی الضمیر خود را به دیگران منتقل کند. در بعضی مواقع به جای این که خود خواسته و مافی الضمیر را ابراز کند یک نشانی یا علامتی بر آن وضع میکند. مثل تابلوی راهنمایی و رانندگی. یا مثلا کسی که مصیبتی دیده پرچم سیاهی درب خانه اش به نشانه عزا نصب میکند. این نشانه ها همیشه کارآیی ندارند. مثلا در قدیم که برق نبود این علاماتی که مردم میگذاشتند در شب کارآیی نداشت. هر یک فرسخ به یک فرسخ در بیابان چند سنگ بر هم میگذاشتند که مشخص شود چند فرسخ شده. این در شب کاربردی ندارد. یا بعضی چیزها برای مریض کارآیی ندارد. مثلا اگر به نشانه نه گفتن ابرو بالا بیندازد در شب کارآیی ندارد. این باعث شده غیر از علامتهایی که اموری تکوینی هستند یک علامت اعتباری هم وضع کنند. مثل الفاظ و کلمات که اعتباری اند اما کارآیی آنها بیش از علامات تکوینی هستند. 
امور و اشیاء بر سه قسم اند: 1. تکوینی: جعلشان هم به جعل تکوینی است. مثل جواهر یا مثل اعراض یا امور خارجیه. 2. اعتباری: تابع جعل اعتباری اند. اعتبار هم اعتبار کننده میخواهد که یا شارع است یا عرف مردم. مثلا نماز و روزه اعتبار کننده اش شرع است. این که یک نفر رئیس جمهور میشود هم اعتبار کننده اش عرف عقلاست. 3. امور انتزاعی: منشأ انتزاع می خواهند. مثلا سببیت یا علیت یا مانعیت یا جزئیت یا شرعیت امور انتزاعی هستند. وقتی شارع میگوید در نماز باید حمد و سوره را بخوانید، ما انتزاع میکنیم جزء بودن را. شارع لازم نیست بگوید حمد و سوره جزء نماز است. همین که میگوید بخوانید ما میفهمیم جزء نماز است.
بحث لفظ و الفاظ از مور اعتباریات است. نه امور تکوینی و نه انتزاعی. یعنی کسی اعتبار میکند و نام یک آدم سیاه پوست را ابیض میگذارد. یا به یک کچل میگویند زلفعلی. 
در منطق میگفتند هر چیزی داری 4 وجود است: وجود خارجی، وجود ذهنی، وجود کتبی و وجود لفظی. این 4 وجود با همدیگر ارتباط دارند. ارتباطشان هم ارتباط حقیقت و رقیقت است. برای مثال دارید زمین را میکنید و کم کم زمین مرطوب میشود. الان هنوز به آب نرسیده اید. این رقیقت است. اگر به آب برسید میشود حقیقت. البته حقیقت و رقیقت عرفی نه فلسفی. 
سکاکی مجاز در کلمه را قبول نداشت. او مجاز عقلی را قبول داشت. مجاز عقلی سکاکی نوعی حقیقت و رقیقت است. سکاکی میگفت وقتی کسی میگوید شیر را دیدم این مجاز نیست. حقیقت است. فقط این آدم اول فرض کرده که این آدم شجاع، شیر است. این که آن آدم شیر است مجاز است. اما بعد از این که فرض کرد این آقا شیر است، کلمه شیر را در معنای حقیقی خود به کار برده است. طبق نظر سکاکی، همیشه موارد مجاز، نوعی حقیقت و واقعیت دارند. ارتباط الفاظ و معانی هم اینقدر زیاد است که حسن معنا به لفظ سرایت میکند و قبح معنا هم به لفظ سرایت میکند. اما تدریجی. فرض کنید اهلبیت علیهم السلام خودشان بسیار مقدس و شریفند. اسمشان هم مقدس میشود. طهارت و پاکی 14 معصوم به لفظشان هم سرایت میکند. کسی هم که واقعا عاشق اهلبیت است عاشق اسمشان هم هست. عکسش هم ممکن است. ما آن تنفری که از شخص معاویه و یزید داریم از کلمه یزید و معاویه هم متنفریم. قبح معنا به لفظ هم سرایت کرده. هر کسی از شنیدن لفظ گل خوشش می آید به خاطر این است که از گل خوشش می آید. از نجاسات هم بدش می آید. کلمه نجاست ذاتا قبح ندارد اما قبح نجاست به لفظش هم سرایت کرده. شاید به همین خاطر است که دست بی وضو نباید به نام مبارک ائمه گذاشت. 

با توجه به این مقدمات میخواهیم بگوییم حقیقت وضع چیست:
یک مرتبه بحث درباره ابتدای وضع است و یک مرتبه هم درباره این است که الان چه چیزی وضع و قرارداد است. در ابتدا وضع عبارت بود از تقلید آواهای طبیعی. که عبارة اخرای این است که الفاظ وجود رقیق خود معنا هستند. لفظ همان معنای رقیق شده است. 
یک رودخانه را در نظر بگیرید که در آن شن است. شنهایی که در رودخانه است از کوهستان آمده اند. درانتهای رودخانه همه نرم و کروی هستند. اما درابتدای رودخانه زبر و گوشه دار هستند. اینقدر تاب خورده اند که در انتها لطیف تر شده اند. زبان مانند همین شنهای رودخانه است. قطعا اگر صد سال پیش کسی میخواست حرف بزند به این راحتی که ما حرف میزنیم نمیتوانست. الان الفاظی داریم که صد سال پیش نداشتیم. مثل استرس و آرامش خاطر. دو هزار سال پیش هم خیلی خیلی سخت تر بود. هزار سال آینده هم آسان تر از امروز خواهد بود. به مرور زمان کلمات لطیف میشوند. همان گونه که کلمات زبر و خشن بودند. به این معنا که با هم قابل ترکیب نبودند. با توجه به این حرفها میتوان گفت وضع در ابتدا بیان رابطه تکوینی بین لفظ و معنا بوده است. به عبارت دیگر، در آغاز وضع این بود: وجود تنزیلی، وجود رقیق شده، وجود تلطیف شده ی معنا. 
امروزه وضع یک معنای اصطلاحی غیر از معنای لغوی ندارد. وضع همان معنای لغوی را دارد. وضع شیء لشیء. قرار دادن چیزی علامت و نشانه برای چیز دیگر است. این معنای لغوی وضع است. در اصطلاح هم وقتی میگویند کلمه ای وضع شد یا نشد یعنی آن کلمه علامتی برای آن معنا قرار داده شده یا نشده. 
علامت یک مرتبه به دوال خاص بوده. مثلا در قدیم نخی به انگشتش میبسته که یادش بماند کاری را انجام دهد. اما چون کارهایش هم بیشتر شده مجبور شده از علائم بیشتری استفاده کند. این علائم بیشتر هم شده همین کلمات.
این معنا که اشاره شد علامه طباطبایی هم در تفسیر المیزان اشاره میکند. در رشته زبانشناسی هم همین را توضیح داده اند.
خواجه نصیر در شرح اشارات فرموده وضع عبارت است از وجود تنزیلی معنا. و وجود تنزیلی گاهی خودش از مراتب حقیقت است و گاهی هم از مراتب اعتبار. موقعی که کسی که زیباست به او میگویند این ماه است، یا اسمش را که میگذارند حسن، این وجود تنزیلی حقیقی است. یک مرتبه هم کچل است و به او زلفعلی میگویند. این وجود تنزیلی همان معنا است اما ادعائا. ادعا گاهی بر ضد معنا هم به کار میرود. مثلا مارگزیده را سلیم میگویند. حضرت علی یتململ کتململ السلیم. خواجه میخواهد بگوید رابطه لفظ و معنا یک رابطه تکوینی است. 
بعضی به خواجه اشکال کرده اند که اگر این حرف درست باشد هر کسی باید هر زبانی را بفهمد در حالی که ما تا واضع و وضع را ندانیم نمیتوانیم معنایش را بفهمیم. 
کتابی در هندوستان چاپ شده در 90 جلد درباره خرافات که همه اش حرفهای احمقانه نوشته است. اولش نوشته احمقانه ترین حرف دنیا این است که: همه چیز عقلی است. 
این که خواجه میگوید رابطه لفظ و معنا حقیقی است و لفظ همان معنا است تنزیلا لازمه اش فهمیدن همه چیز است. در حالی که کسی که عقلش کامل است بسیاری از زبانها را بلد نیست. پس زبانها عقلی نیستند.
جواب اشکال: الفاظ در اصل خودشان و در ابتدای پیدایش، رابطه شان با معنا رابطه حقیقی است نه قراردادی. اما هر چه بشر به جلو میرود تجرید، انتزاعیات و ذهنیات در زندگی بشر بیشتر میشود. اتفاقا همین الان هم بچه ها وقتی متولد میشوند تا بزرگتر میشوند بیشتر تجرید میکنند. بچه اول نمیفهمد این پفک با این پفک میشود دو تا. یواش یواش پفک بودنش را تجرید میکند بعد میگوید این یکی با آن میشود دو. پس ابتدائا این الفاظ که از طبیعت گرفته میشوند رابطه شان تکوینی است. این که آدم که عاقل میشود زبان آفریقایی یاد نمیگیرد به خاطر این است که تجرید زیاد شده است. اگر آن تجرید ها نبود هر کسی میدانست آن کلمه چه معنایی دارد. مثل این که اگر کسی شنهای انتهای رود را ببیند نمیگوید این مال کوه است. اما همین که کم کم به جلو میرود و تغییرات آنها را بررسی میکند به این نتیجه میرسد که از کوه است. 
پس الان هم که لفظی را به کار میبریم تلطیف شده ی یک اعتبار است که آن اعتبار هم از تکوین گرفته شده است.

پاسخ به سؤال یک طلبه:
قرآن کتابی است که محکم و متشابه دارد. قرآن هیچ آیه ای روی پیشانی اش نوشته نشده که محکم است. کتابی که میدانم محکم دارد و متشابه و معلوم نیست کدام است کلش مجمل میشود. عین بحث علم اجمالی در علم اصول میشود. وقتی کل کتاب متشابه شود به هیچ آیه ای نمیشود عمل کرد مگر این که یک جا دلیل عقلی یا نقلی بر محکم یا متشابه بودنش داشت باشیم. امام خمینی وقتی به آیه فمن یعمل مثقال ذرة خیرا یره میفرماید امیر المؤمنین میفرماید این آیه از محکمات است. متشابهش این است که کفرنا عنه سیئاته. روایاتی که داریم همه قرائن آیاتند. اگر سراغ روایات رفتیم و قرینه ای یافتیم در کنار آیه، میتوانم به قرینه عمل کنم.


نوع مطلب : اصول فقه 





Admin Logo
themebox Logo