تبلیغات
امواج - تقریرات درس خارج اصول استاد احمد عابدی - 3

تقریرات درس خارج اصول استاد احمد عابدی - 3

تاریخ:شنبه 7 بهمن 1391-10:00 ق.ظ

مطالب قبل
تفاوت فقه با اصول
بعضی گویند علم فقه علمی است که هم تکلیف مقلد است و هم مجتهد. مثلا وقتی گویند نماز جمعه واجب است هر دو باید بخوانند. اما مسائل اصولی فقط مخصوص مجتهدند.
اشکال – ما مسائلی در فقه داریم که مخصوص مجتهدین هستند و شامل مقلد نمیشوند. مثلا کل عقد یُزمَن بصحیحه یزمن بفاسده . هر عقدی که صحیحش زمان دارد فاسدش هم زمان دارد. این مربوط به مجتهد است. یا مثلا حجیت استصحاب در شبهه حکمیه. این مسأله ای فقهی است ولی فقط مجتهد میتواند جاری کند نه مقلد.
بعضی دیگر مثل آیت الله اراکی گویند فرقشان در این است که بعضی از احکام خودشان بالذات مطلوبند. یعنی آن حکم خودش به خاطر خودش واجب یا حرام شده. وقتی گفته میشود شراب حرام است خودش حرام است. یک مفسده ای بوده که خدا به آن گفته حرام است. به این گونه مسائل، فقهی میگویند. اما یک احکام شرعی داریم که مطلوب بالغیرند. یعنی خودشان مقدمه برای چیزی دیگرند. مثلا وقتی گفته میشود خبر واحد حجت است، این بالذات هدف نیست. هدف این است که از این معلوم میشود نماز جمعه واجب است. یا این که گویند ظواهر حجتند این هدف نیست. بلکه به این وسیله چیز دیگری واجب میشود. مثلا ظاهر این آیه این میشود که نماز جمعه واجب است. مطلوب بالذات فقه و مطلوب بالغیر اصول فقه است.
میزرای قمی در قوانین فرموده موضوع علم اصول، ادله اربعه بما هی ادله است. یعنی کتاب که دلیل است، سنت که دلیل است، اجماع که دلیل است، عقل که دلیل است، اینها موضوع اصول فقه هستند. 
صاحب فصول این اشکال را گرفته: لازم می آید اکثر مسائل علم اصول فقه از اصول فقه خارج بشود. چون اگر بگویید موضوع علم اصول، ادله اربعه است، بسیاری از بحثهای اصول فقه ربطی به ادله اربعه ندارد. مثلا بحث خبر واحد یا اجماع یا ظواهر.  لذا فرموده: موضوع علم اصول عبارت است از ذات ادله اربعه. خود سنت، نه سنتی که دلیل است. خود کتاب، نه کتابی که دلیل است.
اینگونه، اشکالی که به میرزای قمی داده شده جواب داده میشود. مثلا این که آیا سنت با خبر واحد ثابت میشود یا نه؟ بحث از دلیلِ بودنِ دلیل، بحث از ا حوال دلیل است و عوارض ذاتی دلیل.
شیخ انصاری فرموده: بحث از ثبوت سنت به خبر واحد اگر ثبوت تکوینی باشد یعنی واقعا و وجداناً سنت با خبر واحد ثابت بشود یانه در این صورت بحث از کان تامه است که از عوارض نیست. بحث وجود و عدم موضوع است. بحث این است که سنت هست یا نیست. این دیگه از عوارض سنت نمیشه. اما اگر بحث از ثبوت تعبدی باشد و این که آیا تعبدا و شرعا سنت با خبر واحد ثابت میشود یا نه این میشود از عوارض ذاتی موضوع و مشکل حل میشه.
آقای آخوند در کفایه اشکال کرده: اینجور که شیخ انصاری فرمود بحث حجیت خبر واحد بحث از عوارض خبر است نه بحث از عوارض سنت. چون میخواهیم بحث کنیم که آیا خبر سنت را اثبات میکند تعبدا یا خیر؟ این بحث از عوارض خبر است. در حالی که موضوع اصول فقه سنت بود.
خودش بعد فرموده: بهتر است بگوییم موضوع علم اصول، یک کلی است که اسمش هم نمیدانیم چیست که با موضوعات مسائل متحد است. چیزی است که بتواند موضوعات مسائل را زیر پر خودش بگیرد. 

چند نکته:
1. کسانی که میگویند موضوع علم اصول، ادله اربعه است، چه ذات ادله و چه ادله وابسته به دلیلیت، این مشکل برایشان است که موضوع یک علم که نمیشود 4 چیز باشد. همانطور که گفتیم موضوع علم دو چیز نیست، یا موضوع ادبیات نمیشود کلمه و کلام باشد. باید یک چیز باشد. اینجا هم موضوع اصول فقه باید یک چیز باشد. آقای آخوند هم یک چیز مبهم گفته.  احتمالا منظورشان این بوده که به جای کتاب و سنت و اجماع و عقل بگویید: الذات التی یمکن ان تکون دلیلا فی الفقه. ذاتی که میتواند دلیل در فقه باشد. در این صورت هر چهارتا یک چیز میشود.
2. آقای آخوند فرمود لازم نیست ما موضوع علم اصول را بدانیم. یک چیز کلی میگوییم. مثلا الف. این موضوع علم اصول است. جوابش این است که گرچه شما یک اشکال را حل میکنید یک اشکال میماند و آن این که اگر موضوع یک علم مبهم بود به طریق اولی عوارض ذاتی اش هم مبهم خواهدبود. وقتی عوارض مبهم بود دیگه معلوم نیست چی باید بحث بشود.
3. گفتیم امام فرموده اگر کسی مختصری فلسفه خوانده باشد میداند قاعده الواحد مخصوص خدای متعال است. مخصوص بسیط الحقیقه است. ولی این قاعده در بحث ما مشکل ما را حل میکند. اما فرمایش امام آیا قابل قبول است؟ ما دو قاعده داریم. یکی این که الواحد لا یصدر منه الا الواحد . اینجا حق با امام است. این مخصوص خداوند است. این که میگویند خدا عقل اول را آفرید. دیگر این که الواحد لا یصدر الا من الواحد. یعنی اگر معلول واحد بود علتش باید واحد باشد. این قاعده دیگری است. این اصلا ربطی به خدا ندارد. اصلا در مورد خدا موضوعیت ندارد. چون خدا معلول نیست. موضوع بحث ما این قاعده دوم است نه آن. هر علمی غرضی دارد و همه این راقبول دارند. مثلا غرض از اصول فقه قدرت بر استنباط احکام شرعی. وقتی غرض واحد است این غرض معلول واحد است. در فلسفه میگویند که باید علتش هم واحد باشد. نمیشود یک معلول واحد از چند علت مختلف سر بزند. پس باید موضوع علم واحد باشد که آن واحد که علت است این غرض واحد را ایجاد کند. بنابراین چون اصول فقه یک غرض دارد باید موضوعش هم یک چیز باشد. یک چیز است که چهار جزء اجماع و سنت و اجماع و عقل دارند.

پس تعاریف و دلایلی که تا اینجا گفته شده درست نیستند.

دنباله فرمایش آقای آخوند: تعریف علم اصول فقه این است که اصول فقه صناعتی است که انسان به وسیله آن صنعت میتواند استنباط احکام شرعی بکند. یا چیزی است که انسان در مقام عمل به آن میرسد. مقصود آقای آخوند این است که میخواهد اصول عملیه را و همینطور ظن انسدادی بنابر حکومت را داخل در اصول فقه کند. اصول عملیه هیچکدام ادله احکام شرعی نیستند. برائت و استصحاب و تخییر این است که سر کاسه چه کنم ننشینی و هر گاه ندانستی تکلیفت مشخص شود. این مربوط به مقام عمل است. ظن انسدادی بنا بر حکومت این است که کسی که دلیل انسداد را درست میداند یک وقت میگوید از این مقدمات انسداد کشف میکنیم و عقل میگوید شارع فرموده به ظن عمل کنید در این صورت به آن کشف گویند. اگر کشف بود معنایش این است که خود ظن شرعا حجت است. اما گاهی این مقدمات که میچینیم نتیجه اش این است که نمیدانم خدا چه فرموده عقل میگوید حالا من میگویم این کار را بکن. این ظن انسدادی بنا بر حکومت گفته میشود. در این صورت ظن حجت نیست اما باید به آن عمل کنید. 
آیت الله مشکینی در حاشیه کفایه فرموده میتوان گفت مقصود آقای آخوند اینست که اصول فقه بحث میکند از چیزهایی که یا مربوط به استنباطند یا تطبیق. یک مسائلی مانند حجیت خبر واحد یا مقدمه واحد استنباطی هستند . اصول عملیه را هم تطیبیق آن قواعد بر موارد خود گویند. این بزرگوار فرمود اگر اینطور بگویید پس قواعد فقهی داخل اصول فقه میشوند. جواب این که اصول عملیه کلی اند. مثلا اصالة الطهاره در کتاب جهاد و قضاء که جاری نمیشود. اما اصالة البرائه در همه جا جاری هستند. جواب دیگر این که قواعد فقهی خودشان حکم شرعی هستند نه این که تطبیق بر یک مورد کنیم تا حکم شرعی حاصل شود. مثلا کل شیء طاهر.
روشن است بسیاری از مسائلی که در اصول فقه مطرح میشود درعلم های دیگر هم فایده دارند. قهرا مراد  آقای آخوند نباید این باشد که هر چیزی که در استنباط احکام تأثیر دارد اصول فقه است. یا بگویید مقصودشان این است که هر چیزی که در استنباط تأثیر دارد و از مقدمات قریب باشد نه بعید. ادبیات و رجال و غیره ازمقدمات بعیدند. یا بگوییم مراد آخوند این است که چیزهایی در قیاس استنباط قرار میگیرند اما در صغری واقع میشوند. اینها ربطی به اصول فقه ندارند. هر چیزی که در قیاس استنباط و جزو کبری قرار بگیرد. مثلا صعید صغرای استنباط قرار میگیرد. هذا صعید و کل صعید یجوز التیمم علیه. مرادش از این صناعت، کبرای قیاس است نه صغری. 
نظر استاد:
آیت الله بروجردی فرموده که موضوع اصول فقه عبارت است از الحجة بالفقه. تعریف علم اصول هم همین است. حجت در فقه.
کلمه حجت گاهی در منطق به کار میرود به معنای تصدیق معلومی که انسان را به تصدیق مجهول میرساند. میشود به جای کلمه حجت این را بگوییم. حجت حد وسط است. حد وسط یعنی هر چیزی که پهلوی کلمه لأنه قرار بگیرد. مثلا وقتی میگفتیم. العالم متغیر و کل متغیر حادث فالعالم حادث. میتوان گفت: العالم حادث لأنه متغیر. چون کلمه متغیر در کنار لأنه قرار گرفته است حجت است. حد وسط هم میگویند. این که آیت الله بروجردی فرموده حجت در فقه موضوع اصول فقه است تقریبا درست و جامع و مانع است. همه مصادیق اصول فقه را میگیرد. ولی اشکالی که به این وارد است اینست: موضوع مسائل با موضوع خود علم باید متحد باشد. و خود موضوع علم، موضوع مسأله قرار بگیرد. نه این که لازمه آن مسأله، متحد با موضوع علم بشود. در ادبیات وقتی میگویند موضوع، کلمه است، موضوع مسائل هم خود کلمه است. این فاعل و مفعول خود همان کلمه است. موضوع مسأله خودش بنفسه باید موضوع علم هم باشد. اما این طوری که ایشان فرمود موضوعات علم اصول خودِ حجت نیست. چیزی موضوع مسأله است که لازمه اش حجت در فقه است. مثلا وقتی از خبر واحد بحث میکنیم. بحث این است که خبر واحد حجت است یا نه؟
مفصل ترین بحث اصول در قدیم این بوده: وقتی چند تا عام داریم و یک استثناء دنبالش می آید، این استثنا به جمله آخر میخورد یا به هر سه جمله؟ این که این استثناء به کجا برمیگردد، این عین الحجة فی الفقه نیست. لازمه این کلام این است که ظهور در عموم دارد یا خصوص؟ سایر مسائل اصول فقه هم همینطور است. 
مثلا در علم اجمالی یا مباحث قطع را میگویند جزو مسائل اصول است. هر چند آقای آخوند میفرماید جزو اصول نیست. اگر اینها جزو اصول هست و اصول از حجت بحث میکند، اینها اصلا بحث حجت نیست. 
این اشکال اول به آقای بروجردی بود.
اشکال دوم: قبلا گفتیم در هر علمی باید از عرض ذاتی موضوع بحث شود. عرض ذاتی کان ناقطه است. درحالی که اگر موضوع علم الحجة فی الفقه باشد بسیاری از مسائل اصولی بحث از کان تامه هستند نه ناقصه. مثل: شهرت حجت است یا نه؟ پس اینها از اصول خارج میشوند.
با توجه به این حرفها میتوان تعریف دیگری از موضوع علم اصول بیان کرد:
در منطق میگویند بهترین تعریف تعریفی است که هم ماهو و هم للهو و هم هل هو را داشته باشد. یعنی اگر همه علل مطلب را بیان کند بهترین تعریف است. مثلا بهترین تعریف این است: اگر کسی بگوید کسوف یعنی چه، بفرمایید کسوف یعنی فاصله شدن ماه بین زمین و خورشید. اگر کسی بگوید شکلش چطور است گفته میشود ماه بین خورشید و زمین فاصله میشود. ماده اش هم این است که ماه بین زمین و خورشید فاصله شده. همه علل یکی شد. این جور تعریفی بهترین تعریف است. 
راه اول: اگر کسی بگوید اصول فقه صناعة یُقتدر بها علی استنباط التکالیف الشرعیه. صنعتی است که با آن تکالیف شرعی را میتواند استخراج کند، با توجه به این که اگر کسی اصول فقه را در حد اجتهاد هم بشود اما مجتهد در فقه نباشد مگر این که بتواند قواعد اصول را بر فقه تطبیق دهد، باز نمیتواند استنباط احکام کند میتوان گفت: صناعة یقتدر بالعلم بها و تطبیقها علی مواردها، علی استنباط التکالیف الشرعیة. در این صورت این اشکال پیش نمی آید. این صنعت قبلا به یک مباحث ادبی نیاز دارد. این که بعضی از مباحث ادبی مثل مشتق و حقیقت و مجاز و مترادف و مشترک معنوی که در اصول فقه مطرح میشود، این جور مباحث ادبی که در اجتهاد تأثیر دارد، جزو اصول فقه میدانیم. این که گفتیم صنعت به خاطر این است که گاهی علم نیست.
راه دوم: 
قبلش چند نکته:
چند چیز مربوط به اصول فقه نیست: ادله اربعه یکیش عقل است. حدود 43000 مسأله فقهی داریم. اگر فرضا جواهر یک دوره فقه باشد و هر جلدش هزارتا، همینقدر میشود. از اول تا آخرش هیچ مسأله ای با دلیل عقلی اثبات نشده. پس عقل یک  روش است نه دلیل. عقلی قبول است که از قرآن و سنت استفاده کند. روش استفاده از کتاب و سنت را به ما بدهد. هیچ روشی که به تنهایی از عقل استفاده کند نداریم. اجماع هم که بحث خبر واحد است. قرآن هم 500 آیه از آیات الاحکام هستند که با قطع نظر از روایات مجمل اند بلا استثناء . چون قرآن محکم و متشابه دارد. هیچکدام هم معلوم نیست کدامش محکم و متشابه است. وقتی مخلوط باشد هر آیه با قطع نظر از روایت، متشابه میشود. همین که متشابه باشد از حجیت اسقاط میشود. وقتی میتوان به آیه استناد کرد که روایات هم دیده باشیم. آنچه که در فقه برای ما اصل است عبارت است از روایات.
میتوان گفت: موضوع علم اصول فقه عبارت است از: اصالة السند فی الخبر الواحد. اصالت سند در خبر واحد. اجماع و کتاب و عقل هر سه به همین برمیگردند. اصالة السند یعنی اصل عدم کذب یا خطای راوی و اصالة الظهور کلام راوی و اصل عدم غفلت و اصل تطابق بین استعمال و مراد جدی. کل اصول فقه همین میشود.
این سؤال پیش می آید که اصول فقه از علوم اعتباری است. قواعد منطق از علوم حقیقی است. چرا قواعد علوم حقیقی را داریم در علوم اعتباری پیاده میکنیم؟ جواب: اعتبار یا علوم اعتباری 11 معنا دارد: اعتباری یعنی دروغ، تخیل، غیر اصیل، چیزی که ما بازاء خارجی ندارد،... علوم اعتباری با هم متفاوتند. علوم حقیقی مثل شیمی و فیزیک و ریاضی و فلسفه، در آنها قواعدی هست. علوم اعتباری، قواعد علوم حقیقی در آنها ابتدائا جاری نیست. مثل رئیس جمهور بودن که یک اعتبار موقت است. اما این که امام یک فقیه بود اعتباری نبود. حقیقتا چیزی بود که داشت و نمیشد ازش گرفت. این که رئیس جمهور میشود اعتبار هست ولی همین اعتبار باعث میشود که دیگران حرفش را گوش کنند. وگرنه اعتبار چه فایده دارد؟ پس قواعد علوم حقیقی در آن بار میشود. چیزی که فرض کردیم علت است، همه احکام علت را خواهد داشت. بنابراین احکام علوم حقیقی در فقه و اصول جاری میشود.
نکته دیگر این که آیا میشود بین علوم حقیقی با علوم آلی (وسیله ای – مثل منطق) فرق بگذاریم یا نه؟ علوم آلی و بعضی از علوم اعتباری که از اموری بحث میکنند که ما بازاء خارجی ندارند به قدری اعتبارشان زیاد است که از علوم حقیقی اعتبارشان بیشتر است. مثلا زمین شناسی علمی حقیقی است. اما این زمین را میشود عوض کرد. میتوان با یک بمب کوه را برداشت. اما وقتی در علوم اعتباری از علیت و معلولیت بحث میشود (نه علت و معلول که از علوم حقیقی است) به قدری محکم و قوی است که با هیچ بمبی نمیتوان آن را عوض کرد. خدا که بزرگترین علت جهان است با علت معلول که نه ولی با علیت و معلولیت اثبات میشود. اما این اعتبار به معنای دروغ نیست. از هزار تا راست هم درست تر است. در فلسفه که از علوم حقیقی است اختلاف نظر زیاد است. ولی در منطق که از علوم آلی است از 2400 سال پیش که ارسطو نوشته تاکنون هیچ تغییری نکرده. در هیچ مسأله ای اشتباه نشده و اختلاف نظر نیست. منطق جدید هم که درست شده به این دلیل است که منطق قدیم مو لای درزش نمیرود. چیزی دیگر درست کرده اند. با این که منطق از اعتباریات است اعتبارش از فلسفه هم بیشتر است. اما این که بعضی گفته اند علوم آلی تمایزشان به اغراض است و علوم حقیقی تمایزشان به موضوعات است، جوابش این است که اگر این ملاک باشد دیگر ضابطه و قانون را نمیتوان به دست آورد. چون ما دهها علم داریم که به آن فلسفه مضاف گویند. مثل فلسفه هنر، فلسفه دین، فلسفه ریاضی و... فلسفه های مضاف، آیا یک علم حقیقی هستند یا اعتباری؟ برای این ضابطه نداریم. دیگر نمیتوان قانون به دست داد. 



نوع مطلب : اصول فقه 





Admin Logo
themebox Logo