تبلیغات
امواج - تقریرات درس خارج اصول استاد احمد عابدی - 1

تقریرات درس خارج اصول استاد احمد عابدی - 1

تاریخ:سه شنبه 9 آبان 1391-12:34 ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم

مطالب ذیل،  تقریرات درس خارج اصول فقه جناب حجت الاسلام و المسلمین استاد احمد عابدی آرانی است كه از مهرماه 1391 پس از نماز مغرب و عشاء در مسجد خاتم الانبیاء (ص) شهرك پردیسان قم ایراد می‌شود. مبنای بحث، از جلد دوم كتاب كفایة الاصول مرحوم آخوند خراسانی است. امیدوارم بتوانم مطالب استاد را به خوبی در اختیار علاقه‌مندان قرار دهم. ان شاء الله.
__________________________________________
فلسفه علم

بحث مقدماتی کفایه بحث فلسفه علم است.
هر علمی اولا به موضوع احتیاج دارد. ثانیا موضوع باید واحد باشد نه کثیر. ثالثا هیچ گاه علم از موضوع خودش بحث نمی کند. هر علمی از عرض ذاتی موضوع بحث می کند نه از خود موضوع. رابعا نسبت بین موضوع علم با موضوع مسائل نسبت کلی طبیعی است با افراد خودش. هر چهار مطلب فوق را امام مخالف است. او میگوید علم موضوع نمیخواهد. لازم نیست موضوعش یک چیز باشد. علم اگر موضوع بخواهد و موضوعش هم وحدت داشته باشد علم لازم نیست از عرض ذاتی موضوع بحث کند و رابعا نسبت مووضوع علم با مسائلش نسبت کلی طبیعی با افرادش نیست. در هر چهارتا امام نظر مخالف دارد.
قبل از بررسی نظر امام نظرمشهور را توضیح میدهیم. بعد نظر مرحوم آخوند.

نظر مشهور
علمی مانند نحو را در نظر بگیرید که یک موضوع دارد: تغییر آخر الفاظ. این تغییر موضوع علم نحو از خود نحو بحث نمیشود. در نحو از عرض ذاتی آن یعنی این که علت این تغییر گاهی فاعل یا مفعول یا مضاف الیه بودن است بحث میشود. سبب تغییر را بحث میکند و اثر سبب را. هر مسأله ای که در ادبیات بحث میشود به نوعی همان بحث کلمه و کلام است. فاعل یعنی همان کلمه است که میگوییم کل فاعل منصوب. نسبت کلمه با فاعل و منصوب میشود کلی طبیعی با افرادش.

از قدیم هم در منطق و هم در فلسفه بحث بوده که یک چیزهایی را ذاتی و چیزهایی را عرض ماهیت میگفتند. عرض هم دو نوع است غریب و ذاتی. عرض ذاتی موضوع هر علمی است که از او بحث میشود. موضوع کل علم ما یبحث فیه عن عوارضه الذاتیه. خود موضوع علم را هیچ علمی بحث نمیکند و مربوط به فلسفه است. موضوع بحث پزشک، طبابت است. اما هیچ دانشکده پزشکی بحث نمیکند که بدن آدم یعنی چه. از عوارض بدن بحث میکند که اگر سیاه شد علتش چیست و چکار باید کرد. نه این که بدن یعنی چه یا بدن داریم یا نداریم. علم نحو هیچوقت از کلمه و کلام بحث نمیکند. این که کلمه یا کلام یعنی چی بحث فلسفی است. عوارض کلمه را بحث میکند که حرکتش چه میشود. پس علم از عرض ذاتی بحث میکند.

عرض را میتوان اینطور تقسیم کرد: چیزی که عارض یک شیء میشود (مثلا سفیدی که عارض بر ستون میشود) سه جور است: 1. واسطه در اثبات دارد 2. واسطه در ثبوت دارد 3. واسطه در عروض دارد. واسطه در ثبوت یعنی علت ایجاد. واسطه در اثبات یعنی علت علم. واسطه در عروض یعنی علت حمل.
همیشه حد وسط در شکل اول را واسطه در اثبات میگویند. علت دلیل و سبب چیزی را واسطه در ثبوت میگویند. اگر بگویند ناودان راه افتاد. راه افتادن را به ناودان نسبت بدهیم و منظورمان این است که واقعا آب است که راه افتاده حرکت مال آب است و من به ناودان نسبت میدهم واسطه در عروض و حمل است.
با توجه به این سه نوع واسطه: چیزی که عارض شیء دیگر میشود هفت جور است:
1.    شیئی عارض ذات شیء دیگر میشود بدون واسطه. حقیقتا این شیء متصف به این شیء میشود. مثلا میگوییم که فهم و درک و شعور و ادراک عارض روح انسان میشود. هیچ واسطه ای هم ندارد. (1)
2.    چیزی عارض شیء دیگر بشود با واسطه. آنچه که واسطه میخورد دو قسم است:
       a.    واسطه جزء مساوی است. چون انسان ناطق است متعجب یا ضاحک است. (2)
      b.    واسطه جزء اعم است. چون انسان حیوان است راه میرود. مشی و راه رفتن مال حیوان است نه مال انسان. انسان چون حیوان است راه میرود. (3)
3.    چیزی عارض چیزی بشود به خاطر یک امر خارج از ذات. امرخارجی سه جور است:
       a.    اعم: (4)
       b.    مساوی (5)
       c.    اخص (6)
4.    چیزی عارض چیزی میشود به خاطر امر مباین (7)
به صورت (1) یا (2) یا (3) آنها عرض ذاتی میگویند و بقیه را عرض غریب میگویند.

تطبیق اینها بر ادبیات:

صمدیه میگفت موضوع علم نحو کلمه و کلام است. علم نحو مسائلی دارد. مثلا کل فاعل مرفوع. آیا این رفع روی کلمه رفته است یا خیر؟ فاعل همان کلمه است. ضرب زید عمرو زید همان کلمه است. پس یکی از عوارض کلمه این است که مرفوع واقع میشود. این کلمه که مرفوع شده عرض ذاتی است یا غریب؟ گفتم اگر بدون واسطه باشد عرض ذاتی است. در حالی که رفع اول روی فاعل بودن میرود بعد فاعل بودن روی کلمه می آید. کلمه وقتی مرفوع است که فاعل باشد. پس خود رفع با واسطه فاعل بودن آمد. فاعل بودن خارج از ذات کلمه است و اخص هم هست. یعنی بعضی از کلمات فاعلند نه همه آنها.  پس علم نحو از عرض ذاتی بحث نمیکند. از عرض غریب بحث کرده است. در حالی که در حاشیه ملا عبدالله بر منطق گفتیم که علم باید از عرض ذاتی بحث کند و همه علوم هم همینطورند. در نتیجه این حرف علما با واقعیت خارجی تطبیق نمیکند. مرحوم آخوند در مقدمه اول میخواهد همین اشکال را جواب دهد: ان موضوع کل علم و هو الذی یبحث فیه عن عوارضه الذاتیه ای الی واسطة فی العروض. میخواهد بگوید این عرض ذاتی است نه غریب. آخوند میفرماید این که میگفتند عرض ذاتی یعنی آن چیزی که بدون واسطه بیاید روی موضوع، اشتباه است. اگر چیزی بدون واسطه روی موضوع بیاید عرض ذاتی هست. اگر چیزی واسطه در اثبات یا ثبوت داشته باشد هم عرض ذاتی است. عرض غریب آن است که واسطه درعروض دارد. چیزی که واسطه در ثبوت دارد عرض ذاتی است. مثلا وقتی میگویید این چوب قهوه ای است. این قهوه ای روی چوب آمده یا چوب قهوه ای نیست؟ اگر بگوییم ناودان راه افتاد این عرض غریب است. اما اگر گفتم منبر قهوه ای است قهوه ای حقیقتا مال رنگ است نه چوب. ولی رنگ به هر حال روی چوب آمده یا روی جای دیگر؟ روی چوب. پس عرض ذاتی است. هر کجا محمول برای موضوع بالمجاز بود عرض غیریب است . اما اگر چیزی واقعا داری صفتی است حتی با واسطه، این عرض ذاتی است. پس آخوند ابتدا تعریف عرض ذاتی را تغییر داد تا مشکل را حل کند. در این صورت رفع روی کلمه نرفته . روی فاعل رفته و از روی فاعل روی کلمه آمده که عرض ذاتی است نه غریب.

نظر دیگر:
ملاصدرا هم در شواهد الربوبیه و هم در اسفار همین بحث را مطرح کرده. امام هم در ابتدای کتاب مناهج الاصول نظر ملاصدرا را تایید میکند. آیت الله خویی هم همینطور. ملاصدار میگوید این مشکل قابل حل نیست مگر این که بگوییم: رابطه موضوع علم با موضوع مسأله رابطه لابشرط مقسمی است با بشرط شیء.  ماهیت بشرط شیء با لابشرط مقسمی متحد است. لابشرط یجتمع مع الف شرط. همیشه مقسم در همه اقسام حضور  دارد. وقتی میگوییم موضوع ادبیات کلمه است این کلم لابشرط میشود. موضوع ادبیات کلمه ای است که میتواند فاعل یا مفعول یا غیره باشد. لابشرط با هر شرطی میسازد. وقتی بگوییم کل فاعل مفعول مثل این است که بگوییم بعض الکلمه مرفوع. پس این رفع و نصب  و جر عوارض کلمه اند. پس درست است که بگوییم علم از عوارض ذاتی کلمه بحث میکند. عرض ذاتی کلمه رفع و نصب و جر است. مثل این است که به جای رجل بگوییم زید و عمرو.

در نتیجه هم آخوند و هم  ملاصدرا یه جور مشکل را حل کرده اند. ولی حضرت امام هیچکدام از این دو را قبول ندارد. میگوید مثلا علمی عبارت است از عرفان. عرفان اصلا اینطور نیست که بگوییم موضوعی دارد و از عرض ذاتی موضوع بحث میکند. عرفان علمی است که موضوع علم و موضوع مسأله حقیقتا یک چیز است و آن هم خداست. پس علم از عرض موضوع بحث نمیکند. بلکه از خود موضوعش بحث میکند. این که خدا چه اسم و فعلی دارد عرفان است. یا مثلا علم جغرافیا اینطور است که کسی در اطراف شهر خودش چرخی زده و چیزهای اطرافش را ترسیم کرده و شده جغرافیا. اصلا کاری ندارد که عوارض زمین چی هست. او کوهها و درختها و غیره را میگوید. اینطور نیست که جغرافیا موضوعی دارد به نام کره زمین و عوارضی دارد که به از آن بحث میکنیم. امام میفرماید اگر واقعیت خارجی را در نظر بگیریم علوم یواش یواش درست شده اند. از اول علمی به نام جغرافیا یا تاریخ نبوده است. هزار سال پیش در حوزه علمی به نام اصول فقه نبوده. هر کسی یک بحثی مطرح کرده و کم کم این بحثها در کنار هم قرار گرفته و شده یک علم.

جواب امام: این مثالها هیچکدام علم نیستند. علم این است که یک قانون کلی داشته باشد. فرض کنید من میدانم این منبر است و چوبی است. این که حس است. علم نیست. این که من میدانم این چوب قهوه ای است حس است. علم آن است که قانون کلی داشته باشد. عرفان اصلا علم نیست. عرفان چیزی است و علم چیزی دیگر. عرفان در مقابل علم است. علم این است که چیزی در ذهنش است و عرض میکند. اما عرفان این نیست که کسی روی منبر بنشیند و برای ما عرفان بگوید. این خراب کردن عرفان است. بلکه عرفان چیزی است که در خلوت خود می یابد نه این که میداند. علم باید قابل انتقال به دیگران و قابل استدلال باشد. عرفان نظری هم همینطور است. عرفان استدلال ندارد. ذوق است. علم دانستنی است و عرفان یافتنی. عرفان قابل انتقال به غیر نیست. نیمشود یکی بگوید و یکی بشنود. عرفان کاری میکند که آن چیزی که من یافته ام شما هم بیابید نه این که من به شما منتقل کنم. در ثانی نصف عرفان این است که موضوعش خداست مسائلش هم خداست. و نصف دیگرش هم ولایت است. دیگر موضوعش انسان کامل است. علت این که امام اینطور فرمودند این است: کتابهای امام را مطالعه کنید هر وقت بحث ولایت را مطرح میکند به سمت توحید غش میکند. مصباح الهدایه الی الولایه والخلافه مرحوم امام که دارد بحث ولایت را میکند میگوید مرا ببخشید بحثم ولایت بود ولی توحید را مطرح کردم. به هر حال دوست من توحید است و همیشه اینورکی می افتم. حرف امام در اینجا درست است ولی عرفان همه اش توحید نیست. نصفش هم ولایت است.

طبابت هم علم نیست. داروسازی علم است چون داروساز میداند علت مریضی چیست و در این قرص یا دارو چه چیزی نهفته که میتواند علاج آن درد کند. علت و معلول را میداند. پزشک میداند این قرص این سردرد را خوب میکند اما علتش را نمیداند. کسی که سرش درد میکند بروفن میدهد اما نمیداند داخل بروفن چیست.

تاریخ و جغرافیا هم علم نیستند. من میدانم در تاریخ سی ام شهریور 59 صدام به ایران حمله کرد. این که یک مسأله جزئی است. فلسفه تاریخ علم است. اما خود تاریخ علم نیست. مثلا اگر کسی بداند هر کشوری ضعیف باشد کشوری که قوی است به آن حمله میکند. این یک قانون کلی تاریخی است.

شرایط علم اینهاست: 1. قابل برهان و استدلال عقلی باشد. برهان در جایی جاری میشود که چیزی کلی باشد.امور حسی و امور جزئی برهان بردار نیستند. 2. زایش داشته باشد. قانون کلی را بتوان بر مصادیق تطبیق داد. 3. قابل انتقال به غیر باشد. 4. کلی باشد.

آخر اشارات همین بحث موضوع علم است. ابن سینا بحث میکند که شرایط علم چیست. میفرماید علم چهار شرط دارد: 1. محمول برای موضوع ضروری الثبوت باشد. گرچه جهت امکان باشد. یک وقت ضرورت به معنای جهت قضیه را میگویند که مراد ابن سینا این نیست. یک وقت ضرورت ثبوت را میگویند. مثلا الله موجود بالضروره. این را کار نداریم. 2. صدق موضوع بر محمول دائمی باشد. 3. صدق محمول برای موضوع در همه احوال باشد. 4. این محمول عرض ذاتی موضوع خودش باشد. مقصود از عرض ذاتی هم این است که اگر محمول را بخواهیم تفسیر کنیم موضوع در دل خود محمول باشد. یک وقت محمول در دل موضوع است که به آن خارج محمول میگویند و به آن کاری نداریم. یک وقت موضوع در دل محمول است. مثلا الانسان متعجب. متعجب یعنی چی؟ یعنی الانسان الذی تعجب من شیء. موضوع در محمول آمد. به این عرض ذاتی میگویند. هروقت موضوع بود محمول هم هست هروقت موضوع نیست محمول هم نیست. به این علم و یقین وضروری و قطعی گویند.

توضیح کلام ابن سینا این که عرضی که در فلسفه داریم در مقابل جوهر است. و ربطی به بحث ما ندارد. عرض فلسفی: ماهیة اذا وجدت وجدت فی موضوع. عرض منطقی درمقابل ذاتی است. ذاتی گاهی در باب کلیات خمس است که همان عرض عام و خاص است. یعنی چیزی که رکن و قوام شیء نباشد. مثل جنس و فصل و نوع. این عرض هم محل بحث ما نیست. یک مرتبه در باب برهان میگویند یک چیزی ذاتی و یک چیزی عرضی است. ذاتی باب برهان یعنی چیزی که از حاق شیء استخراج میشود و بر شیئی حمل میشود. مثل امکان در باب برهان که به آن ذاتی و در باب کلیات خمس به آن عرضی گویند. در باب برهان عرض ذاتی میگویند. یعنی چیزی که در مقابل ذاتی باب برهان است. ناطق در باب برهان عرض ذاتی است نه ذاتی. مقصود ابن سینا همین عرض ذاتی است.
با توجه به اینها امام اینطور فرموده: (مناهج ص 38)

بعضی از علوم بیشتر قضایایش قضیه حقیقیه یا به حکم قضیه حقیقیه است. مثل فلسفه و علم کلام و فقه و اصول. و برخی از علوم قضایایش جزئی حقیقی است مثل تاریخ و جغرافیا و بیشتر مسائل هیأت و عرفان.

 امام میفرماید علم هیأت غالب مسائلش جزئی است. مثلا امشب کسوف میشود. یا این ماه سی روز تمام است.

جواب: اولا بین هیأت و نجوم فرق بگذاریم. ایرانیهای قدیم در بابل و شوش دانیال در شش هزار سال قبل به قدری در رصد خورشید دقیق بودند که تا چهار هزار سال بعد از خود را پیش بینی کردند. هیچکس هم نگفته ایرانیها علم هیأت داشتند. وقتی علم هیئت علم شد که با قواعد یونانیها تطبیق داده شد. کسی که فقط رصد ستاره کند علم نیست. علم هیئت این است که انسان قانون کلی به دست بیاورد. مثلا هر ستاره ای که حجمش از فلان ستاره بیشتر باشد به فلان درجه که برسد آن را جذب میکند. یا همیشه هروقت خورشید 18 درجه زیر افق باشد آن را میبینید.

بعد امام فرموده که نسبت موضوع مسأله به موضوع علم گاهی مثل نسبت کلی طبیعی است به فرد. گاهی مثل نسبت کل به جزء است. گاهی موضوع علم با موضوع همه مسائل یکی است. آنجایی که نسبتش مثل نسبت کلی طبیعی به فرد است همان مثالهای اولی فقه و اصول و از دومی مثالهای دومی یعنی تاریخ و جغرافی و هیئت. سومی هم عرفان. موضوع عرفان خداست و موضوع مسائلش هم همین است. پس چهار مطلب روشن شد: 1. این که معروف است که علم از عرض ذاتی موضوع بحث میکند بی ربط است جون برخی از علوم از خود موضوع بحث میکند مثل عرفان. برخی هم از اجزائش بحث میکند مثل هیئت. 2. این که برخی میگویند مسائل هر علمی قضایای حقیقی است درست نیست. چون مسائل تاریخ قضایای خارجیه است. 3. گفته میشود که موضوع علم با موضوع مسأله رابطه کلی طبیعی با افراد است درست نیست چون گاهی رابطه اش کل و جزء است. 4. گفته میشود هر علمی موضوع میخواهد و موضوعش هم باید واحد باشد درست نیست. چون دلیلشان قاعده فلسفی الواحد لا یصدر الا من الواحد. وقتی غرض واحد است باید کل آن علم وحدت داشته باشد. نمیشود صد تا مسأله در یک علم یک غرض را ایجاد کند. این حرف نادرست است. اگر کسی ذره ای با فلسفه آشنا باشد میداند که نادرست است. مقصود امام این است که قاعده الواحد مربوط به بسیط الحقیقه است. و الواحد لا یصدر الا من الواحد یک مصداق بیشتر ندارد و آن هم خداست. چون اصلا واحد حقیقی غیر از خدا نداریم. این قاعده فقط در مورد خدا جاری است نه در غیر خدا. پس این حرفها که برخی کتابها میگویند غلط است. که میگویند ادبیات یک غرض دارد حفظ زبان از اشتباه از آن موضوع واحد سر میزند. این غلط است. چون اصلا جایش اینجا نیست. اینجا فرمایش امام  درست است که این قاعده مخصوص خداوند است و در غیر خدا هم جاری نیست. اما اگر این مطلب باطل شد و گفتیم این قاعده ربطی به بحث ما ندارد. آیا میتوان نتیجه گرفت که علم به موضوع احتیاج ندارد؟ نمیشود! ممکن است کسی یک دلیل دیگر بیاورد خب! علم موضوع میخواهد و موضوعش هم باید واحد باشد به چند دلیل: 1. اگر علم موضوع نداشته باشد یا موضوع داشت اما واحد نبود لازمه اش هرج و مرج در علم است. این است که هر چیزی را بشود در هر جایی بحث کرد. مثلا در ادبیات از نجوم هم بحث کنیم. میشود در ادبیات گفت کل فاعل مرفوع و هر منبری هم چوبی است!

ادامه


نوع مطلب : اصول فقه 





Admin Logo
themebox Logo