تبلیغات
امواج - تقریرات درس خارج اصول استاد احمد عابدی - 25

تقریرات درس خارج اصول استاد احمد عابدی - 25

تاریخ:چهارشنبه 24 مهر 1392-10:30 ق.ظ

مطالب قبل


9-2-92 جلسه 46


بحث این بود که آیا در مشتق، اصلی وجود دارد یا خیر؟
گفتیم اصل لفظی نداریم. اصل عملی را هم آقای آخوند فرموده در هر جا به مناسبت خودش استصحاب یا برائت جاری میکنیم. آیت الله خویی هم فرمود که اصل در همه جا برائت است و جای استصحاب نیست. چون در ما نحن فیه شبهه حکمیه مفهومیه داریم. در شبهه حکمیه نظر خود آقای خویی و معمولا شاگردانش این است که استصحاب جاری نمیشود. آنهایی هم که میگویند استصحاب در شبهه حکمیه جاری است، در مانحن فیه باید بگویند استصحاب جاری نیست. چون قضیه متیقنه و مشکوکه دوتاست. و شرط استصحاب، اتحاد متیقنه و مشکوکه است.
ولکن حق با آقای آخوند است. علتش این است که اولا اشکال آقای خویی اگر درست و وارد باشد این اشکال اختصاص به شبهه حکمیه مفهومیه ندارد. در همه جا این اشکال وارد است. یعنی اگر این اشکال بود، باید همه جا بگوییم استصحاب باطل است. فرض کنید آبی قبلا نجس بوده و بخاطر این که رنگ یا بو یا مزه اش به نجاست تغییر کرده، و الان دیگر تغییرش از بین رفته و بو یا رنگ ندارد، آیا میشود استصحاب کرد که حالا هم نجس است یا خیر؟ مسلما اینجا استصحاب درست است. حتی آقای خویی هم قبول دارد که جاری است در حالی که اگر حرفی که نقل کردیم خود آقای خویی باید بگوید باطل است. چون قضیه متیقن ما این بود که آب متغیر به نجاست است. آبی هم که الان داریم آبی است که تغییر ندارد. تغییرش زائل شده است و شک دارم که پاک است یا نه. پس موضوع نجاست قبلی الماء المتغیر بود و موضوع الان الماء الذی لایتغیر است. پس قضیه متیقنه و مشکوکه دو تاست. و اگر در چنین حالتی استصحاب جاری نیست، اینجا هم جاری نیست. ثانیا جواب اشکال آیت الله خویی این است که وقتی که یک حکم روی عنوانی میرود و ما در آن مفهوم شک داریم، در اینجا حکم در موضوع دلیل شرعی، روی مفهوم رفته است. اما این مفهوم وقتی که جری و تطبیق پیدا میکند بر یک موضوع خارجی، در واقع موضوع حکم، تبدیل میشود به موضوع خارجی نه همان مفهوم ذهنی. یعنی وقتی شارع میگوید آب متغیر به نجاست، نجس است، این فعلا یک مفهوم است. اما وقتی این را بر مصداقی خارجی تطبیق میدهیم و میگوییم این آب متغیر است به نجاست، موضوع نجاست، آب است. وقتی خود این مصداق خارجی تغییرش از بین رفت، که آب بو یا رنگ نجاست ندارد، الان عرفا میگویند این آب همان آب است. ولی قبلا بوی نجاست داشته و الان ندارد. پس قضیه متیقنه و مشکوکه متحد است نه دو تا.
نکته ـ وقتی شارع میفرماید آب متغیر به نجاست، نجس است، این آب متغیر به نجاست یعنی چی؟ آب موضوع و نجس است محمول میشود. متغیر به نجاست یک مرتبه به معنی حیثیت تقییدی است و یک مرتبه به معنی حیثیت تعلیلی. یک وقت معنایش این است که آب متغیر به نجاست که متغیر به نجاست باشد نجس است. میگوید آب متغیر نجس است. یعنی اگر این آب تغییر نداشته باشد پاک است. (حیثیت تقییدی) یعنی آب مقید به قید تغییر نجاست، نجس است. اما اگر شارع بگوید آب متغیر به نجاست، نجس است. یعنی متغیر به نجاست حیثیت تعلیلی است نه تقییدی. آبی که شما دیدی متغیر به نجاست است، خود آب نجس است. قید آب نیست، عینک شما ست که آب را ببینید. آبی که دیدید متغیر به نجاست است، آب نجس است. اگر آبی تغییر به نجاست کرد الی الأبد نجس است. خواه تغییرش کماکان باشد یا نباشد. در ما نحن فیه نمیدانیم این آب متغیر، تغییرش به حیثیت تقییدی است یا تعلیلی. گناهانی هست که اگر برای یک بار آن را انجام دهد برای همیشه یک چیزی را از دست میدهد. مثلا عمر قبل از پیامبر که مشرک بوده ولو بعد از پیامبر بهترین مؤمن هم بشود دیگر نمیتواند امام شود. لا ینال عهدی الظالمین معنایش این است که اگر کسی یک سر سوزن و یک لحظه ظالم شد تا قیام قیامت نمیتواند امام شود. احتمال دارد اینجا همینطور باشد. شاید منظور دین این است که آبی که تغییر به نجاست کند تا ابد نجس است! وقتی شک میکنیم نمیدانیم کدام حیثیت است و وقتی نمیدانیم جای استصحاب است. پس حق با آقای آخوند است و در هر جایی اصل مناسب با خودش جاری است.
اما مسأله اصلی:
تا اینجا مقدمات بحث مشتق بود. بحث خود مشتق بحث خیلی مختصر است.
آیا مشتق وضع شده است برای خصوص آن که متلبس به مبدأ است در زمان حال یا وضع شده بر اعم؟
آیا سارق به کسی میگویند که در حال دزدی است یا کسی که قبلا دزدی کرده و الان نمیکند باز هم سارق است؟ مسلم است که کسی که در آینده دزدی خواهد کرد را الان نمیتوان به او دزد گفت. ذاتی که در آینده متلبس به مبدأ میشود الان نمیشود مبدأ را بر او جاری کرد و قطعا مجازاست. کسی که در آینده میخواهد روزه بگیرد را نمیتوان به او صائم گفت. کسی که در آینده مجتهد میشود و هنوز مجتهد نشده را نمیتوان مجتهد خواند.
آخوند درکفایه فرموده چند قول در مسأله هست ولی مهمش همین دوتاست. خودش فرموده درست این است که همان چیزی که متأخرین خودمان و اشاعره میگویند. که مشتق وضع شده در خصوص متلبس به مبدأ در زمان حال. مسجد به جایی میگویند که بالفعل مسجد است. اما اگر چیزی قبل مسجد بوده و الان خراب کرده اند دیگر مسجد نیست. مثل خیابان چهارراه بازار. قبلا مسجد بوده و الان نیست. الان اگر کسی خیابان را نجس کند طوری نیست. این نظر اشاعره و نظر آقای آخوند است. اما اگر کسی حرف معتزله یا قدما را بپذیرد، آنها معتقدند مشتق وضع شده بر اعم از متلبس و آن که مبدأ از آن منقضی شده است.
آخوند سه دلیل بر قول خودش آورده است. 1. تبادر 2. صحت سلب 3. تضاد صفات
اما دلیل اول: ما هر زبانی را که نگاه کنیم، در تمام آنها هر کلمه ای را که مردم به کار میبرند، فقط در چیزی به کار میبرند که متلبس به آن مبدأ باشد فعلاً. مردم وقتی میگویند این عالم است، مقصودشان این است که بالفعل عالم است. کسی که کاتب است بالفعل کاتب است (لازم نیست همین الان در حال نوشتن باشد.)
دلیل دوم: اگر کسی قبلا کاری را میکرده و الان نمیکند میشود بگویی این شخص آن کاره نیست. مثلا کسی فلسفه بلد بوده و الان فراموش کرده. آیا میتوان گفت الان فیلسوف نیست یا باید بگویم هست؟ صحیح است که الان بگوییم فیلسوف نیست.
دلیل سوم: قائم و قاعد ضد هم اند. اگر کسی قبلا ایستاده بود و الان نشسته است. حالا باید بگویم این قائم است یا قاعد است؟ اگر کسی بگوید مشتق حقیقت است در خصوص متلبس به مبدأ این آقا را دیگر نمیتوان قائم بود. قبلا قاعد بوده نه حالا. اما اگر کسی حرف معتزله را قبول داشته باشد، باید بگوید این آقا قائم قاعد است. قائم چون قبلا ایستاده بود و قاعد چون الان نشسته. و چون قائم و قاعد متضاد اند پس معلوم میشود حرف معتزله درست نیست.
اشکالی به آقای آخوند شده که بعدا توضیح خواهیم داد.


10-2-92 جلسه 47


درباره اشکال اول: تبادر وقتی علامت حقیقت است که مستند به حاق لفظ باشد و از خود لفظ تبادر شود نه از قرائن و شواهد. شاید علت این که از این مشتق مردم این معنا را میفهمند کثرت استعمال باشد یا اطلاق لفظ باشد  یا شاید خصوصیت موارد باشد. معلوم نیست حتما از خود لفظ بفهمند. مثلا قصابی یعنی واقعا جایی که گوشت تکه میکنند یا جایی که قبلا هم این کار را میکردند قصابی است؟ معلوم نیست. این اشکالی است که کفایه کرده و خود آخوند جواب داده: درست است که تبادر باید مستند به حاق لفظ باشد ولی ما یک مرتبه کثرت استعمال داریم در یک معنای عام و یک مرتبه کثرت استعمال در معنای خاص داریم. لفظ مشتق همان طوری که در متبلس به مبدأ، کثرت استعمال دارد، در اعم هم کثرت استعمال دارد. مشتق هم در آنی که بالفعل متلبس است زیاد به کار میرود و هم در آنی که متلبس بوده و الان نیست. هر دو کثرت استعمال دارد. هم خصوص متلبس هم اعم. پس اگر که خصوص متلبس، تبادر کرد، به خاطر کثرت استعمال نیست. کلمه ضارب هم فراوان در کسی به کار میرود که الان میزند هم فراوان در کسی به کار میرود که قبلا زده است. بعد آقای آخوند متوجه شد که این جواب کار را خراب کرد چون هر دو معنا کثرت استعمال دارد و تبادری نیست. این جواب مشکلی حل نکرد که هیچ مشکلی را هم اضافه کرد. لذا میفرماید ما یک مجازهایی داریم که این مجازها را مشهور یا راجح گویند. گاهی یک کلمه در معنای حقیقی کم به کار میرود و بیشتر در معنای مجازی به کار میرود. دراین گونه موارد میگویند مجازی که غلبه در استعمال دارد مخالف است با حکمت وضع. اصلا واضع کلمه را بر این وضع کرده بود که بیشتر در معنای حقیقی به کار رود. حال اگر بیشتر در معنای مجازی به کار رود با هدف از وضع منافات دارد. پس بهتر این است که بگوییم تبادر فی نفسه علامت حقیقت است. قلت و کثرت استعمال هم نقشی در تبادر ندارند. به عبارت دیگر تبادری که میگویند، کاری به این ندارد که این کلمه در چه زیاد به کار میرود. این ملاک نیست. آیت الله مکارم فراوان فرموده اند که ما بعد از 30 سال عربی خواندن خودمان عرب شده ایم و باید ببینیم این کلماتی که به کار میبریم چی هست. شاهدش این که کلماتی که در حوزه به کار میبریم اصلا عربها متوجه نمیشوند. کتاب تحریر الوسیله را به هر عربی بدهید نمیفهمد. ولی حلقات شهید صدر عربی است و عربها میفهمند. ما در حوزه به زبانی تکلم میکنیم که نه عربی است و نه فارسی. من در آوردی است. کفایه هم عربی نیست. رسائل هم فارسی است. مثل یذهب حماره فی البلد که یعنی خرش میرود! یا اکلت الأرض و جاء فی أبی. زمین خوردم پدرم در آمد! این زبان به درد خودمان میخورد و هر چقدر استعمال کنیم تبادر معنا نمیشود. تبادر را باید ببینیم وقتی اولین بار کلمه ای استعمال میشود، اهل زبان چه میفهمند.
مسأله دوم صحت سلب بود. آقای آخوند فرمود مشتقی که الان به کار میرود اگر ذات، دارای مبدأ است (یعنی ضارب در حال زدن است) صحت حمل دارد و دلیل بر حقیقت است. ولی وقتی ذات دارای مبدأ نیست صحت سلب دارد و دلیل بر مجاز است.
بعضی اشکال کرده اند که صحت سلب مطلق را میگویید یا مقید را ؟ آن که به درد ما میخورد صحت سلب مطلق است. و در ما نحن فیه، نداریم. آنچه که داریم صحت سلب مقید است که فایده ندارد. اگر کسی را میخواهیم بگوییم دیروز میزده و الان نمیزند، اگر بتوانم بگویم هذا لیس بضارب مطلقا، این دلیل بر مجاز است. در ما نحن فیه میگوییم هذا لیس بضارب الان. پس سلبش مقید است. بنابر این صحت سلب دلیل نمیشود.
جواب اشکال: ما یک مفاهیمی داریم که موضوع احکام شرعی قرار گرفته اند. حکم شرعی روی کلمه و مفهوم رفته است. ولی این مفاهیم دو جورند: یک مرتبه مفهوم بما هو مفهوم شده موضوع و یک مرتبه مفهوم بما هو مستفاد من اللفظ. یعنی آن که از لفظ فهمیده میشود ملاک است و این دو با هم متفاوتند. آن چیزی که نشانه حقیقت و مجاز است عبارت است از مفهوم عن اللفظ. اینجا مفهوم عن اللفظ اگر صحت حمل داشت حقیقت است و اگر صحت سلب داشت مجاز است. در حالی که این مفهومی که ما گفتیم مفهوم بما هو مفهوم بود نه مفهوم بما هو مستفاد عن اللفظ. بنابر این این مجاز بودنی که بعضی ها ادعا کرده اند اشکالی به آقای آخوند وارد نمیکند. اقوال و توضیحات در این باب زیاد است که به آن نمیپردازیم.
دلیل سوم آقای آخوند تضاد صفات (تضاد ایستاده و نشسته) بود. بعضی گفته اند دلیل سوم دلیل جدیدی نیست. همان دلیل اولی (تبادر) است. لازمه تبادر این است که بگویید این صفات چون متضادند یکی از آنها تبادر میکند. ولی جواب این است که اختلاف لحاظ در مانحن فیه است. در بحث تبادر بحث لفظی است که کدام زودتر به ذهن آمد. اما در بحث تضاد صفات بحث عقلی است نه لفظی. یعنی چون عقل میگوید این صفات متضادند پس باید یکی از آنها صدق کند. پس دلیل سوم غیر از دلیل اول است.


15-2-91 جلسه 48


یکی از بزرگان دلیل چهارمی ذکر کرده و گفته این مهمترین دلیل مسأله است و تعجب کرده که چرا کسی این دلیل را ذکر نکرده است. و آن این است: مشتق این نیست که یک ذات دارای حالتها و اطوار گوناگون باشد. مثلا یک آدم است که گاهی حالت ضرب دارد و گاهی یضرب و گاهی ضارب. اینطور نیست. بلکه مشتق عبارت است از یک مبدئی که حالات مختلف دارد. یعنی یک ضاد و راء و باء است که در این کلمات میچرخد. در ضارب و مضروب ما نمیخواهیم بگوییم آدمی که یک بار میزند و یک با ر میخورد. بلکه میخواهیم بگوییم یک زدنی هست که یک مرتبه انجام میشود بعنوان حدوث و این که این شخص فاعل است و یک مرتبه هم این کتک را میخورد. بحث روی ضرب است که حالات مختلف دارد نه این که بحث روی آدم باشد که این ذات حالات مختلف دارد. بعد میفرماید که این از همان ابتدا در کتابهای صرف و نحو هم همین را خوانده اند. بنابر این همیشه مشتق باید حقیقت باشد بر آن که مبدأ بر آن دلالت میکند. نه بر چیزی اعم از مبدأ. یعنی وقتی میگوییم ضارب، مقصودمان همان زدن است بنابراین باید بالفعل بزند که به آن ضارب بگویم یا کتک بخورد که به آن مضروب بگویم.
این فرمایش چند اشکال دارد. و شاید علت این که هیچکس هم این حرف را نزده اند این بوده که آن آقایان متوجه این مطلب بوده اند. اولین اشکال این است که ایشان بین مشتق ادبی و مشتق اصولی خلط کرده است. این استدلال اگر درست باشد فقط در مشتق ادبی به درد میخورد. چون در مشتق ادبی است که یک مبدأ داریم و این مبدأ در همه صیغه ها بازی میکند. در حالی که مشتق اصولی شامل بعضی از جوامع هم میشد. مشتقهایی را بحث میکنیم که اینطور نیست که در هر کلمه ای وجود داشته باشد. آنچه که در ادبیات به ما گفته اند، ادبیات بصریین است. اگر حرف کوفیین را میخواندیم که اصلا این حرفها را قبول ندارند. میگفتند فعل اصل کلام است و کاری به مبدأ نداشتند. در مذهب ادبی بغدادیین هم باز فرق میکرد. مثلا در کتاب جواهر الادب بغدادی یا خزائن الأدب بغدادی یا سبکی که سید محمد جزایری یا کتابهای شیخ رضی (شرح شافیه و شرح کافیه) اصلا اینها راقبول ندارند که ضارب از ضرب درست شده است. هیچکدام از این کلمات را از دیگری نمیدانند. طبق ادبیات بغدادی، اشکال این آقا اصلا درست نیست. در حالی که بحث ما اصل بحث مشتق اصولی است نه مشتق ادبی آن هم در مذهب بصری.
اشکال دوم این است که آیا در کلمه ضارب یا کلمه مضروب هدف این است که بگوییم یک ضربی صادر شد یا ضربی روی این آقا واقع شد، یا معنای این کلمه این است که انسانی که له الضرب است مد نظر است؟ معمولا ضارب را میگفتند ذاتٌ له الضرب یا میگفتند ضربٌ مع الشخص؟ همان اولی را در حوزه میگویند. تکیه اصلی روی آدم است نه روی زدن. آدمی که زدن دارد نه زدنی که آدم دارد. مبدأ است که در کلمات میچرخد.
قول دوم این بودکه مشتق وضع شده بر اعم از متلبس به مبدأ. مثلا اگر شارع یا کسی به ما فرمود که لا تصل خلف الفاسق، این یعنی کسی که الان بالفعل دارد فسقی را انجام میدهد یا کسی که قبلا فسقی مرتکب شده و الان مرتکب نمیشود هم باز فاسق است. روشن است که فاسق لازم نیست الان فسق انجام دهد. این شاهد خوبی است بر این که مشتق بر اعم وضع شده است. یکی را به دادگاه می آورند و قاضی میگوید دزد کیست، یعنی دزد آن است که قبلا دزدی کرده نه این که الان در حال دزدی است.
اما دلیل این قول دوم: دلیل اول مسأله تبادر است. از هر مشتقی آنچه که به ذهن می آید اعم از متلبس است. قبلا هم گفتیم آن قول تبادر میکند. الان میگوییم اعم تبادر میکند و قبلا میگفتیم خصوص متلبس به مبدأ تبادر میکند. دلیل دوم این که بعضی میگویند مشتق وضع شده بر اعم چون خصوص متلبس صحت حمل ندارد بلکه هم متلبس و هم من قضی عنه المبدأ هر دو صحت حمل دارند. و هر چیزی که صحت حمل داشت و صحت سلب نداشت حقیقت است. کسی که الان دزدی نمیکند و دیروز دزدی کرده سارق است. پس بر اعم ازمتلبس به مبدأ و کسی که انقضی عنه المبدأ وضع شده است. اینجور دلیلها را ادله استیادی میگویند. یعنی هیچ کس را نمیتواند قانع کند. مثلا قرآن میفرماید تیمموا صعیدا طیبا. صعید هم گفته اند یعنی وجه الأرض. حالا آیا سنگ یا خاک یا... کدام وجه الأرض هست یا نه؟ هر کسی ممکن است دلیلی برای خودش داشته باشد که دیگری را قانع نمیکند. این دلیل استیادی و  ذوقی وسلیقه ای است که منجر به تفاوت فتاوا میشود.
اما دلیل سوم این است که بعضی گفته اند مشتق وضع شده بر اعم. چون قرآن کریم فرموده لا ینال عهدی الظالمین. این عهدی فاعل لا ینال است. عهد من به ظالمان نمیرسد. عهد خدا به ظالم نمیرسد. امام هشتم سلام الله علیه طبق روایتی به این آیه استدلال کرده بر این که ابوبکر و عمر نمیتوانند خلیفه رسول خدا شوند. امام هشتم علیه السلام فرموده اگر فرض کنید این دو تا ایمان به پیغمبر آورده باشند (که نیاوردند) قبلا که مشرک بودند و مشرک ظالم است. پس این دو نفر قبلا که مشرک بوده اند و هر مشرکی ظالم است، و قرآن هم فرموده که لا ینال عهدی الظالمین و امروز که مسلمان هستند، با این حال این آیه دلیل است که اینها امام نیستند. یعنی امام هشتم علیه السلام میخواسته بگوید ظالم یک مشتق است و لازم نیست که الان ظالم باشد. قبلا هم که ظلم کرده ظالم بودن بر او صدق میکند. پس مشتق حقیقت است در اعم.
آقای آخوند در کفایه جواب داده: استدلال امام رضا علیه السلام صحیح است. چه آن که مشتق حقیقت باشد در اعم یا مشتق حقیقت باشد در خصوص متلبس. ربطی به هم ندارد. علامه طباطبایی در المیزان میفرماید من این آیه از استادم سؤال کردم و استادم این طور جواب داد(... بعضی گفته اند مقصود علامه، آقای قاضی است ولی بعضی ها از علامه پرسیدند که مقصودش از استاد که بود گفت مقصودم بادکوبه ای است): مردم 4 دسته اند. یک عده از اول تا آخر عمرشان ظالم اند. یک عده از اول تا آخر عمرشان ظالم اند و هیچ ظلمی ندارند. کسانی هستند که اول عمرشان ظالم اند و آخر عمرشان ظالم نیستند. و دسته چهارم برعکس اول عمرشان پاکند و بعد ظالم میشوند. حضرت ابراهیم علیه السلام میخواهد خدا از نسل او کسی را امام قرار دهد کدامیک از این 4 دسته را سؤال میکند؟ آیا میخواهد کسی که از اول تا آخر عمرش ظالم باشد امام شود؟ این معلوم است که مقصودش نیست. این هم نیست که اول عمرش خوب است و آخر عمرش شمر. فقط و فقط آن که حضرت ابراهیم سؤال میکند این است: خدایا اگر کسی از ذریه من ظالم بوده و الان نیست را امام کن. خدا میفرماید نه خیر این امام نمیشود. فقط کسی امام میشود که از اول تا آخر عمرش ظالم بوده است.
اما آقای آخوند میفرماید این مناصب شرعی متفاوتند. یک منصبهایی هستند که آدم باید در آن عادل باشد. مثلا کسی میخواهد امام جماعت باشد باید عادل باشد. اما حد عدالتش این باشد که گناه کبیره نکند و اصرار بر صغیره نداشته باشد. اما عدالتی که در مرجع تقلید میخواهیم یا در امام خیلی مهم است. برخی از مناصب هستند که اگر انسان یک بار گناه خاصی را انجام دهد دیگر هیچوقت نمیتواند مرجع تقلید شود. مثل گناهان ناموسی یا سرقت یا خیانت در امانت. این برای همیشه چیزی را از دست میدهد. این کاملا درست است. حتی اگر توبه کند مقامی که از دستش رفته دیگر به او باز نمیگردد. اگر کسی یک لحظه در عمرش مشرک شود دیگر برای همیشه منصب امامت را از دست میدهد.

ادامه



نوع مطلب : اصول فقه 





Admin Logo
themebox Logo