تبلیغات
امواج - تقریرات درس خارج اصول استاد احمد عابدی - 24

تقریرات درس خارج اصول استاد احمد عابدی - 24

تاریخ:سه شنبه 23 مهر 1392-09:30 ق.ظ

مطالب قبل


31-1-92 جلسه 43


آیا بحث مشتق شامل بحث اسم زمان میشود یا خیر؟
کلماتی که بر وزن مبعث یا مغرب باشند آنها که اسم زمانند، آیا اسم زمان که مسلما جزو مشتقات است، داخل در بحث هستند یا از بحث خارجند؟
آخوند فرموده اینها هم جزو بحث هستند. تنها اشکالی که هست این است که در بحث مشتق ما باید یک ذات داشته باشیم که ثابت است و در یک زمان متلبس به مبدأ است و زمان دیگری این مبدأ را ندارد. مثلا زیدی داریم که در زمانی متلبس از به مبدأ ضرب و زمانی دیگر نمیزند. آدم همان آدم است ولی گاهی میزند گاهی نمیزند. وقتی دارد میزند ضارب است ولی آیا وقتی نمیزند هم میشود به او ضارب گفت؟ در حالی که در اسم زمان، ذاتی که ثبات داشته باشد نداریم. اسم زمان متصرم و منقضی است. یوجد فینعدم. آن به آن موجود و معدوم میشود. پس در بحث اسم زمان، ذاتی که ثابت باشد، قبلا با مبدئی بوده و الان بدون آن مبدأ باشد نداریم. این دلیل کسانی بود که معتقد بودند بحث زمان خارج از بحث مشتق است. آقای آخوند این اشکال را مطرح کرده و در جوابش فرموده اند: در بحث اسم زمان میگوییم کلمه مغرب یا مقتل یا مبعث بر کلی وضع شده اند. گرچه این کلی، یک فرد بیشتر ندارد. مثلا کلمه الله وضع شده برکلی واجب الوجود اما این کلی واجب الوجود یک فرد بیشتر ندارد که آن هم خداست. واجب الوجود کلی است ولی بیش از یک فرد ندارد. الله کلی است با این که یک فرد بیشتر ندارد. در ما نحن فیه هم میتوان گفت کلمه مقتل یا مبعث بر کلی زمان وضع شده اند. کلی زمان میتواند افراد زیاد داشته باشد اما فعلا یک فرد بیشتر ندارد. آن یک فردش هم همان زمان حال است که به آن، آن میگویند. کلی زمان همیشه ثبات دارد. آن که ثبات ندارد آن (فرد زمان) است. آن به آن موجود و معدوم میشود. مخصوصا به این که ایشان معتقد است در اسماء وضع عام و موضوع له عام است. چون موضوع له عام است پس این کلمات بر کلی وضع شده اند. میتوان گفت کلی زمان با مبدأ غروب بود و میتوان گفت مغرب. الان آیا به آن کلی زمان میتوان گفت غروب یا نه؟ عمل غروب قبلا بوده و نمیتوان گفت.
امام خمینی (ره) فرموده این که اصلا  زمان را ظرف مینامند یا مکان را ظرف میگویند، واقعیت این است که تعابیر مسامحی است و فی الواقع ظرف نیستند بلکه دو امری هستند که همراه با اشیائند. اگر زمان ظرف نیست بلکه مقارن با اشیاء است، پس اشکالی ندارد که بگوییم زمان واقعیتی است. واقعیت هم لازم نیست بگوییم یوجد فینعدم مگر این که کسی حرکت جوهری را قبول داشته باشد. طبق حرکت جوهری هر چیزی موجود و معدوم میشود ولی با قطع نظر از حرکت جوهری، هر چیزی یک نحوه ثبات دارد و زمان هم مقارن اوست نه این که زمان در ذات او باشد. پس اگر زمان متصرم باشد خود اشیاء متصرم نیستند. اگر زمان ثبات ندارد، اشکالی ندارد که أشکال ثبات داشته باشند.
اشکال آیت الله سیستانی بر فرمایش امام در کتاب الرافد ص 236 چنین است: ما این فرمایش را که امام فرموده موافق نیستیم اگر در فلسفه میگویند زمان و مکان ظرف نیستند خب فلسفه بیخود گفته. فلسفه دلیلی بر واقعیت ندارد. در مقابل این که عقلاء زمان و مکان را ظرف میدانند. هم لغات میگوید زمان ظرف است و هم عقلاء معتقدند زمان ظرف است. شاهد روشن این که چون مکان که مسلماً ظرف است و قابل شک نیست. اگر مکان ظرف است پس زمان هم ظرف است. جواب فرمایش آقای سیستانی این است که حق با امام است نه با آقای سیستانی. معنای ظرف، ظاهر محوی مماس با باطن حاوی است. دست من را درنظر بگیرید که در دست دیگرم میگذارم یکی که داخل در دیگری است محوی و دیگری حاوی است. ظاهر یک دست (محوی) با باطن دست دیگر (حاوی) مماس شده است پس به حاوی، ظرف میگویند. سطح ظاهر چای با سطح باطن استکان که مماس شود ظرف بودن استکان تحقق می یابد. اتفاقا خود مکان، ظرف نیست. چون جسم کل را در نظر بگیرید. نه این مسجد، بلکه کل عالم ماده را در نظر بگیرید که جسم مادی است. جایش کجاست؟ درچه مکانی است؟ کل عالم ماده جسم است و در هیچ چیزی نیست. غلط است که بگوییم هر شیء مادی مکان میخواهد. شاهد این که جسم کل در هیچ چیزی نیست. اگر بگویید در جایی است پس خودش جسم کل نیست. وقتی جسم کل است که مکان نداشته باشد. و اما زمان، چند تعریف دارد. یک تعریف این است: مقدار حرکت جسم کل. یا مقدار حرکت فلک اطلس. فلک نهم هر چه که حرکت میکند به آن زمان گویند. اکثرا همین معنا را قبول دارند. ملاصدرا میگوید زمان یعنی بعد چهارم ماده. سنگینی این کتاب کجایش است؟ وزنش کجاست؟ آیا اینطور است که چیزی مثل بادکنک داریم که کتاب در آن است و وزن مال آن بادکنک است یا در تار و پود این کتاب وزن وجود دارد؟ همان طور که سنگینی یا حجم، ظرف کتاب نیستند، زمان هم همین طور است. زمان و مکان دو امر توأم و ملازم با اشیائند نه این که ظرف اشیاء باشند.
آیت الله وحید درکتاب تحقیق الاصول بعد از بیان کلام کفایه، فرموده: این کلام کفایه اشکالش روشن است. واجب الوجود یعنی وجودی که ضرورت دارد باشد. لفظ واجب الوجود معنای جدیدی غیر از معنای مفردات ندارد. اصطلاح واجب الوجود معنای جدیدی ندارد. یعنی وجودی که مستقل است وعلت نمیخواهد. آخوند در کفایه بین الله و اله خلط کرده. الله اسم خداست. اسم شخص است. کلی هم نیست. آن که کلی است اله است نه الله. اگر کسی دقت کند میگوید لا اله الا الله. اله نفی آن کلی است. و الله اثبات شخص خدای متعال است.
جواب فرمایش ایشان این است که آخوند در کفایه نخواسته بحث را روی کلمه الله ببرد. بحثش درباره کلی واجب الوجود است. چطور کلمه شمس که کلی است یک فرد دارد که خورشید باشد. نه این که کلمه شمس بر این وضع شده باشد. گاهی یک کلمه بر یک کلی وضع میشود که آن کلی هیچ فردی ندارد. مثل سیمرغ یا شریک الباری. بر چیزی وضع شده که هیچ مصداقی ندارد. یک وقت هم بر یک کلی وضع میشود که یک فرد دارد مثل شمس و قمر و واجب الوجود یک مرتبه هم بر کلی ای وضع میشود که افراد مختلف دارد. این اشکالی ندارد.
اشکال دوم آقای وحید: اگر در فلسفه میگویند واجب الوجود کلی است و بعد یک فردش را اثبات میکنند، اگر فلسفه چنین کند غرضی دارد و میخواهد مشکلی را حل کند. چه فایده ای دارد که بدانم کلمه ای وضع شده بر کلی زمان و آن یک فرد هم بیشتر ندارد؟
جواب این که فیلسوف هیچوقت نمیتواند از جزئی بحث کند. علت این که درفلسفه بحث امامت نیست همین است. چون همیشه باید کلی بحث کند. اگر جزئی بحث کند علم میشود نه فلسفه. اگر بحث کنم این منبر چوبی است یا فلزی علم میشود نه فلسفه. فلسفه وقتی فلسفه است که از زمان به صورت کلی بحث کند نه جزئی. در بدایه و نهایه میگفتند موضوع فلسفه موجود بماهو موجود است. بلکه اگر آقای وحید بخواهد بفرماید فلسفه به هیچ دردی نمیخورد این حرفی است. ولی این که بگوید فلسفه از جزئی چرا بحث نکرده این اشکال وارد نیست.

1-2-92 جلسه 44


مصدر ثلاثی مجرد را بصریین جامد و مصادر ثلاثی مزید را مشتق حساب میکنند. اما آقای آخوند حتی مصدر ثلاثی مجرد را هم مشتق میداند نه جامد. همچنان که فعل هم مشتق است. هم فعل مشتق است هم مصدر. اصل در کلام، ماده است. یعنی مثلا ضاد راء باء اصل کلام است. بنابراین ضرب (مصدر) مشتق است و فعل ضرب هم مشتق است. ولی این مصادر هیچ گاه داخل در بحث مشتق نیستند. مشتقی که ما در اینجا میگوییم شامل مصدر نمیشود. نه مصدر ثلاثی مجرد نه مزید. چون بحث ما درباره مشتقی است که قابل حمل بر ذات و متحد با ذات بشود. در حالی که هیچگاه مصدر قابل حمل بر ذات نیست. یعنی مثلا نمیتوان گفت زیدٌ ضربٌ. این ضرب با این که مشتق است ولی قابل بحث کردن در بحث مشتق نیست. بنابراین فرقی بین مصدر ثلاثی مجرد و مزید نیست. سپس آخوند میفرماید به همین دلیل، افعال، چه ماضی چه مضارع چه امر چه نهی با این که مشتق هستند، داخل در بحث مشتق نیستند. به خاطر این که فعل هم قابل حمل و هم قابل اتحاد با ذات نیست. چیزی را میخواهیم بحث کنیم که ذاتی را داشته باشیم که گاهی آن مبدأ را دارد و گاهی ندارد. مثلا نمیتوان گفت زید همان ضرَب است. ضرَب مشتق ادبی است اما مشتق اصولی نیست. در اصول فقه میگوییم افعالی که دلالت میکنند بر این که ذات، مبدأ صدور این فعل است یا مبدأ قیام این فعل یا مبدأ طلب یا ترک فعل است اما هیچ گاه این فعل با آن ذات یکی نمیشود. این که ضارب با زید متحد است داخل بحث است اما چیزی که نمیتواند با زید متحد شود داخل دربحث نیست. تا اینجا حرف آخوند درست است. یک مورد استثنا هم داریم که ذکر نشده چون واضح است. مثلا زیدٌ عدلٌ با این که عدل مصدر است درست است و این به خاطر مبالغه است.
این که محل بحث است دو چیز است. (بحث ادبی):
مطلب اولی که آخوند مطرح کرده این است که آیا فعل دلالت بر زمان دارد یا خیر. فعل در ادبیات، کلمه ای است که دلالت بر معنای مستقل و زمان دارد و اسم دلالت بر معنای مستقل بدون زمان دارد. میخواهیم بدانیم آیا این درست است یا خیر. آخوند تقریبا دو صفحه کفایه بحث کرده درباره این که فعل دلالت بر زمان ندارد و زمان جزء معنای فعل نیست. آخوند برای این فرمایش خود چند شاهد ذکر کرده: 1. این که میگویند فعل مضارع دلالت دارد بر قدر مشترک بین حال و استقبال در حالی که ما اصلا قدر مشترک بین حال و استقبال نداریم. سه زمان حال و گذشته و آینده داریم که قدر مشترک ندارند. پس فعل زمان ندارد. 2.گاهی فعل را به زمان نسبت میدهیم. مثلا: دیروز گذشت. خود کلمه گذشت به معنای این که زمانش منقضی شد. پس باید در این کلمه، تکرار باشد. یا مثلا: مضی الزمان. مضی دلالت دارد بر زمان. زمان هم دلالت بر زمان دلالت دارد. و مضی الزمان تکرار میشود در حالی که این جمله تکرار ندارد. اگر فعل زمان داشت اینجا باید تکرار باشد. چون تکرار نیست پس فعل زمان ندارد. 3. گاهی کلماتی را به خدا نسبت میدهیم و به مجردات. مثلا: کان الله. علِم الله. این افعال ماضی و مضارع یا حال که به خدا نسبت میدهیم، خدا که زمان ندارد. مجردات هم ندارند. پس این کلمات وقتی به خدا نسبت داده میشود باید از معنای زمان منسلخ شود. اگر زمان داشته باشند وقتی درباره خدا به کار میبریم باید مجاز باشد. نمیشود گفت علم الله یعنی خدا در گذشته میدانست. این کلمات مجاز نیستند و این غلط است. چون این کلمات حقیقت اند پس معلوم میشود فعل زمان ندارد. 4. (این در کفایه نیست.) برخی از علمای ادبیات گفته اند که فعل کلمه ای است که دلالت میکند برمعنایی مقترن به زمان. نه این که دلالت بر معنا و زمان داشته باشد.
این سؤال پیش می آید که فعل اگر زمان نداشته باشد پس ماضی و مضارع چه فرقی با هم دارند؟ هر دو بر معنا دلالت دارند در حالی که تفاوتشان در زمانشان بود. بلکه فرق بین فعل و اسم چیست؟ دیگر اسم و فعل هم نباید فرقی کنند. آخوند خودش متوجه این اشکال بوده است و در کفایه فرموده: فرق بین ماضی و مضارع این است که هر دو دلالت بر معنا دارند اما آن معنا یک مرتبه معنای تحققی است و یک مرتبه توقعی است. ماضی تحققی و مضارع توقعی است. تفاوت به زمان نیست. به نسبتشان است. مثال دیگر این که زید پارسال به منزل ما آمد و تصمیم گرفت فردایش به مسافرت برود. این برود زمانش گذشته است ولی فعلش مضارع است. اذا وقعت الواقعه فعلش ماضی است ولی معنایش مضارع است. پس فعل زمان ندارد.
نکته دیگری از کفایه هست: اگر کسی بگوید فعل دلالت میکند بر حدث به همراه زمان، این مثل کلی عقلی میشود. کلی عقلی بر طبیعت و بر کلی بودن دلالت میکرد. اما اگر فعل بر خود حدث با قطع نظر از زمان دلالت داشته باشد مثل کلی طبیعی است.
مطلب دیگری هم دارد که بحث حرف است که خواهیم گفت.
این که آخوند فرمود که فعل دلالت بر زمان ندارد و اگر هم میبینید که امر دلالت بر زمان حال دارد به خاطر این است که زمان، ظرف تکلم است نه معنای تکلم. یعنی وقتی میگویم اضرب نه یعنی الان بزن. بلکه یعنی بزن. فعل امر دلالت بر حال نمیکند. اما این که شما میفهمید یعنی همین الان بزن بخاطر این است که الان دارم حرف میزنم. نه به خاطراین است که معنای کلمه این است که الان بزن. زمان حال زمان تکلم است نه زمان معنی کلمه. این حرفها درست است و همه پذیرفته اند.
آنچه محل بحث است این است که آیا وقتی ما فعلی درباره خدا یا مجردات به کار میبریم، یعنی اینها زمان ندارند یا این که زمان دارند؟ بعضی مثل مرحوم کمپانی فرمودند خدای متعال معیت قیومی دارد با هر چیزی. خدا مع با اشیاء است. هو معکم. وقتی یک فعل ماضی یا مضارع درباره خدای متعال به کار میبرم این فعل زمان ندارد اما خود آن شیء یا مربوط به گذشته است یا آینده. آن شیء زمان دارد. فعل خدا زمان ندارد اما شیء زمان دارد. و خدا با هر شیئی است. شیء گذشته خدا با اوست در گذشته و شیء آینده خدا با اوست در آینده. پس وقتی میگویم کان الله یا خلق الله این افعال ماضی، نه یعنی این که خدا قبلا میدانست. بلکه به این معناست که آن معلوم، ماضی و در گذشته بوده و علم خدا هم به آن شیء تعلق گرفته که آن شیء، گذشته است. مثلا میگویم خدا دیروز باران را نازل کرد. زمان گذشته برای خدا با الان یکی است. فعلش هم زمان ندارد. اما آن عمل بارش زمان دارد. انزل به معنای نازل کرد نیست. به معنای نازل کردن است. خدا هم گذشته نیست. اما باران گذشته است. پس زمان نه در خداست نه در فعل بلکه در آن شیء خارجی است. و شیء خارجی، خدا با او معیت دارد. پس اگر بگویم خدا فلان کار را کرد، زمان گذشته به خاطر آن فعل است. نه به خاطر نازل کردن است نه به خاطر خدا. معیت خدا معیت قیومی است. آب دریا با موج است. اینطور نیست که یک آب داشته باشیم و یک موج در کنار آن. آب از رگ گردن موج به آن نزدیک تر است. اما این دست من از رگ گردنم دورتر است. آب معیت قیومی دارد با موج. به نظر شما آب با موج یکی است یا دوتا؟ نه میشود گفت یکی است نه میشود گفت دو تاست. چون گاهی آب هست و موج نیست. اینطور که موج همه نیازش به آب است و آب هیچ نیازی به موج ندارد. تمام تار و پود وجودمان محتاج به خداست ولی خدا هیچ نیازی به ما ندارد. موج را میتوان گفت یک حالت از آب است. یک طور از آب است. خدا هم ما را طور قرار داده است: و قد خلقکم اطواراً. این معنای معیت قیومی است که مرحوم اصفهانی فرموده است. این در لسان اهلبیت هم آمده است.
بهتر این است که همان چیزی که در بحث وضع گفتیم، که امام خمینی میفرماید اگر کسی بفهمد ید الله فوق ایدیهم یعنی چی یا وجه الله یعنی چی یا واصنع الفلک بأعیننا یعنی چی یا جاء ربک یعنی چی، این از شصت سال عبادت ثوابش بیشتر است. یک نظر از غزالی مطرح کردم که کلمات وضع شده اند بر روح معنا. کلمه ید بر روح معنا وضع شده نه بر قالب معنا. گفتیم ید یعنی وسیله برداشتن. ناخن و گوشت و استخوان لوازم دست است نه معنای دست. کلمه ضرب یضرب اضرب هم بر روح معنا وضع شده اند نه بر لوازم. گذشته و حال و آینده لوازم معنا هستند نه خود معنا. چون لوازم معنا هستند وقتی درباره خدا به کار میرود مثل موقعی که درباره ما به کارمیرود. اگر میگویم خوردم، این خوردم یعنی همان عمل خوردن. این خوردن در گذشته جزء معنا نیست. لازمه معناست. لازمه خوردن این است که عملی در گذشته به نام خوردن انجام شده. پس این کلمات درباره خدا حقیقتا به کار میروند نه مجاز و درباره ماهم حقیقتا به کار میروند نه مجاز. بین مادیات و مجردات هم فرقی نیست. و ما چون در عالم ماده زندگی میکنیم اشتباها فکر میکنیم جزء معنا هستند.

8-2-92 جلسه 45


در بحث مشتق مکرر میگویند: زمان حال. آیا مشتق حقیقت است در خصوص متلبس به مبدأ در زمان حال؟ زمان حال یعنی چی؟ درادبیات وقتی زمان حال میگویند یعنی نه ماضی و نه مضارع. اما در مشتق به معنی زمان نطق و تکلم نیست. بلکه یعنی حال تلبس. یعنی زمانی که این مشتق دارای این صفت است. زمان حال گاهی دیروز است گاهی امروز و گاهی فردا. مثلا اگر بگویم زید دیروز دزدی کرده. و الان بگویم زید سارق فی الیوم الماضی. این مشتق در زمان حال به کار رفته. یعنی حال تلبس زید به مبدأ سرقت. یعنی وقتی که داشت دزدی میکرد دزد بود. اما الان آیا میتوان به او دزد گفت یا نه؟ اگر زید بخواهد فردا سرقت کند، و من بگویم زید سارق غداً، این را میگویند مشتق حقیقت است از متلبس نسبت به آینده.
این بحثها، بیشتر کلماتش مشکل ساز است وگرنه از لحاظ زبان فارسی ساده است. اگر الان بگویم زید 20 سال دیگر مجتهد است و انشاءالله 20 سال دیگر هم واقعا مجتهد میشود، این حقیقت است نه مجاز. اگر زید 20 سال دیگر مجتهد باشد الان میگویم زید 20 سال دیگر مجتهد است و این حقیقت است.
اصل بحث این است که آخوند فرموده که در بحث مشتق هیچ اصلی نداریم که بشود به آن اعتماد کرد. توضیح فرمایش آخوند این که اگر ما یک وقت شک کردیم و به جایی نرسیدیم که مشتق بر چی وضع شده، اصلی داریم که بگوییم این اصل برای ما مسأله را روشن میکند یا خیر؟ آخوند فرموده اصل یک موقع لفظی است و یک موقع عملی. لفظی مثل اصالة الاطلاق و اصالة العموم و... که اصول لفظیه میگویند. اصول لفظیه در مسأله مشتق نداریم. چون اگر کسی بگوید اصل آن است که خصوصیت لحاظ نشده، یعنی اصل این است که مشتق برای خصوص متلبس به مبدأ وضع نشده. هم بر آن که متلبس است و هم آن که در آینده متلبس میشود و هم گذشته متلبس بوده، اگر کسی بگوید خصوص انجام دادن و در بر داشتن مبدأ ملاک نیست، آیا کسی که حتما دارد میزند به او ضارب بگوییم یا کسی که قبلا هم میزده به او  ضارب میگویند؟ اگر کسی این را بگوید جواب این است که اولا این اصل، اصل مثبِت است و اصل مثبِت حجت نیست. چون اگر بگویم اصل این است که خصوصیت لحاظ نشده پس عام است، بحث عقلی میشود و اصل مثبت است. ثانیا این اصل، معارض دارد. اصل عدم خصوصیت با اصل عدم عموم تعارض دارد. ثالثا این که این جور اصلی دلیلی ندارد. و چنین اصل عقلایی هم نداریم. پس اصل لفظی نداریم و باید سراغ اصل عملی برویم.
تا اینجا حرف آقای آخوند بود که همه بعد از ایشان هم قبول دارند. از این جا به بعد جای ان قلت است:
آخوند (ره) فرموده ما نمیتوانیم یک اصل کلی بیان کنیم. شما در هر جایی بالخصوص باید آنجا را لحاظ کنید ببینید جای برائت است یا استصحاب. یعنی نسبت به موارد مختلف، اصلش هم مختلف است. توضیح این که مثلا اگر مولی به من گفت اکرم العالم. و عالم هم مشتق است، فرض کنید زید الان عالم است و اکرامش کردم. بعد از یکی دوسال که اکرامش کردم این زید فراموشی و آلزایمر گرفت. از الان که آلزایمر گرفت دیگر عالم نیست. حالا اکرامش بکنم یا نکنم؟ آخوند میفرماید استصحاب کنید. یعنی دیروز اکرام میکردم الان شک دارم اکرام کنم یا نه پس اکرام باید کنم. بعضی وقتها جای برائت است نه استصحاب. فرض کنید آقای زید عالم  بود. دیروز زید فراموشی گرفت و از دیروز به بعد عالم نیست. حالا امروز تازه مولی گفت اکرم العالم. یعنی اول زید علمش را از دست داد بعد مولی گفت اکرم العالم. اینجا شک دارم اکرام زید واجب است یا نه، جای اصالة البرائه است.
تا اینجا کلام کفایه است.
آسید ابوالحسن اصفهانی و به دنبالش آیت الله خویی فرموده اند که این کلام کفایه صحیح نیست. به خاطر این که ما (آقای خویی) معتقدیم استصحاب در شبهه حکمیه جاری نیست. نظر آیت الله مکارم هم همین است. استصحاب فقط در شبهه موضوعیه جاری میشود. بحث ما اینجا در شبهه حکمیه است. اینجا اصلا جای استصحاب نیست. بلکه جای برائت است. آقای خویی میفرماید حتی آنهایی که استصحاب را در شبهه حکمیه قبول دارند، باید بگویند اینجا جای استصحاب نیست. یعنی خود آخوند هم طبق نظر خودش اشتباه نظر داده است. چون شبهه حکمیه یک مرتبه علت شبهه، شبهه در مفهوم است و یک مرتبه علتش چیزی دیگر است. یک مرتبه علت شبهه این است که مفهوم یک واژه روشن نیست. مثلا نمیدانم تیمم روی سنگ جایز است یا نه. علت نامفهوم بودن هم مفهوم صعیداً طیبا است. یک مرتبه هم سند حدیث مشکل دارد یا حدیث معارض دارد. مفهوم واژگان مشکلی ندارد. در ما نحن فیه، مشکل سر مفهوم واژه است. چون شبهه سر مفهوم است هرگز استصحاب یا اصل جاری نیست. چند مثال: 1. (به قول آقای خویی که البته مثال خوبی هم نیست) این که بطی با زوجه در ایام عادت حرام است، آیا موضوع این حرمت این است که بطی با حائض حرام است؟ یا موضوع بطی با محدث به حدث حیض حرام است؟ تفاوتش در این است: اگر کسی بگوید بطی با حائض حرام است، موقعی که زن از خون پاک شده اما هنوز غسل نکرده، دیگر حایض نیست و باید گفت بطی جایز است اما اگر بطی با محدث به حدث حیض حرام است، اگر پاک شده و غسل نکرده حرام است.  2. بسیاری از قرصهایی که در داروخانه ها میفروشند، قرصهای خارجی غالباً از خوک، سلولی را می گیرند و سلول خوک را در این مواد این داروها استفاده میکنند. شاید 95 درصد قرصهای خارجی اینطور است. ولی اینطور نیست که یک مقدار گوشت یا چربی خوک قاطی اینها باشد. بلکه در نانو یک سلول خوک که یک میلیاردم یک میلیمتر است، در هزار قرص استفاده میکنند. آیا میتوان به این گفت که آلوده به گوشت خوک است و حرام است یا خیر؟ 3. رژ لب تماما از سوسک است. رنگش از سوسک است. سوسک هم حشره است و خوردن آن هم حرام است. اما خوردن حشره حرام است. رنگ حشره چی؟ ازاین مثالها فراوان داریم.
در استصحاب باید قضیه متیقنه و مشکوکه متحد باشند. همان چیزی که در آن شک داریم باید همان چیزی باشد که قبلا در آن یقین داشتیم. در شبهه حکمیه ای که علت شبهه مفهوم است، هیچوقت قضیه متیقنه و مشکوکه متحد نیستند. یعنی شرایط استصحاب وجود ندارد. چون مولی به من گفته عالم را اکرام کن. زید هم تا دیروز آلزایمر نگرفته بود. پس زید دیروزی یقینا عالم بود. امروز هم که فراموشی گرفته یقینا عالم نیست. آن که دیروز داشتم عالم بود و اکرامش واجب. این که امروز دارم جاهل است و اکرام ندارد. پس شکی ندارم که بخواهم استصحاب کنم.
شبیه این مسأله اینجاست: اگر سگی در نمکزار مرد و نمک شد، سگ پاک است. چون آن که نجس بود، صورت نوعیه کلبیه بود. این که امروز وجود دارد، صورت نوعیه نمک است نه سگ. ماده همان ماده و هیکل همان هیکل است. اما آن که نجاست بر آن رفته بود صورت نوعیه سگ بود نه نمک. این مثال آیت الله خویی است. مثال بهتر: اگر چیزی استحاله بشود پاک میشود. شراب وقتی سرکه بشود پاک میشود. آب انگور وقتی جوش بیاید اگر نجس باشد شیره شود پاک میشود. حال اگر چیزی خودش استحاله نشد و ما آن را استحاله کردیم، مثلا اگر چیزی نجس را به پودر تبدیل کردم. یا یک ماده شیمیایی در آن ریختم که جور دیگری شود. اگر در عدس خاک باشد و با خاکهایش بپزد و خاکش از بین رود حلال است. حالا اگر کسی بگوید این عدسی که داریم خاک ندارد و یک ذره خاک در آن میریزم که موقع پختن هم استحاله شود، اینجا خوردنش حرام است. مثال دیگراین که در داروسازیها حشرات را میگیرند و در آن چیزی میریزند که مردم میخواهند بخورند. آقای خویی میفرماید در هیچ یک از این موارد استصحاب جاری نمیشود. همه جا باید به برائت رجوع کنیم.

ادامه



نوع مطلب : اصول فقه 





Admin Logo
themebox Logo