تبلیغات
امواج - تقریرات درس خارج اصول استاد احمد عابدی - 23

تقریرات درس خارج اصول استاد احمد عابدی - 23

تاریخ:دوشنبه 22 مهر 1392-10:30 ق.ظ

مطالب قبل


18-1-92 جلسه 40


بعضی استدلالات دیگری بر این که نمیشود لفظ در بیش از یک معنا به کار رود گفته اند. مثلا علت بیش از یک معلول نمیتواند داشته باشد. یا مثلا لفظ همان معناست بوجهٍ. اگر یک لفظ چند معنا داشته باشد لازم می آید واحد کثیر بشود و کثیر هم واحد که این هم محال است. یا مثلا گفته اند اگر یک لفظ در چند معنا به کار رود معنایش این است که انتزاع لفظ واحد از معانی کثیر بماهو کثیر که این هم محال است. واحد از واحد انتزاع میشود و کثیر هم از کثیر. جواب همه این حرفها این است که همه اینها بحثهای فلسفی است و ربطی به این بحث ندارد. رابطه لفظ و معنا رابطه علت و معلولی نیست. قواعد کثیر و واحد هم مربوط به امور تکوینی است نه امور اعتباری ای مثل لفظ و معنا.
از نظر عقلی اشکالی ندارد که یک لفظ در چند معنا به کار برود. و اما در مقام اثبات و کاربرد، یعنی فرض کنید ثابت شد که عقلا اشکالی ندارد لفظی در چند معنا به کار برود، میخواهیم بدانیم این در خارج شدنی است یا خیر.
اگر یک لفظ دو معنا داشته باشد، یک مرتبه این دو معنا یکی حقیقی و دیگری مجاز است و مجاز هم یک مرتبه همان استعاره است و یک مرتبه مجاز مشهوری (یعنی اینقدر به کار رفته که قرینه نیاز ندارد) اگر لفظی به کار رفت و شک داشتیم که در دو معنا به کار رفته یا یک معنا خیلی روشن است که همیشه اصل بر این است که در یک معنا به کار رفته باشد. این اصل به معنای ظهور عرفی و اصل عملی نیست. یک اصل عقلایی است. عقلا ابتدائا آن را حمل بر یک معنا میکنند. اگر یکی حقیقت و یکی مجاز باشد باز هم روشن است که معنای حقیقی مد نظر قرار میگیرد. اگر لفظ مشترک بود، اصل بر این است که در دو معنا به کار نرود و لفظ مجمل میشود. مگر این که قرینه داشته باشیم. اگر قرینه نداشتیم باید بگوییم مجمل است. اگر میدانیم که یک لفظ در دو معنا به کار رفته اما نمیدانیم هر دو معنا حقیقت است یا یکی حقیقت است و دیگری مجاز، هیچ اصلی نداریم که تعیین کند. چون اصول عملیه برای تعیین مرادند نه برای تعیین کیفیت اراده. اصول عملیه یا اصول لفظیه میگوید این لفظ معنایش چیست. اما وقتی معنا را میدانیم اما حقیقت و مجازش را نمیدانیم هیچ اصلی جاری نمیشود.
از نظر فتوا، در عروة الوثقی این طرح شده که آیا کسی که قرائت نماز میخواند باید قصد قرائت قرآن داشته باشد یا قصد دعا هم میتواند داشته باشد؟ صاحب عروه فرموده هر دو جایز است. علت این که این فتوا را عروه داده، این است که صاحب عروه نمیخواهد بگوید استعمال لفظ در اکثر از معنای واحد جایز است. بلکه میگوید این مسأله از مصادیق این بحث نیست. بحث ما در جایی است که یک لفظ هم در معنای اخبار به کار رفته و هم در معنای انشاء. ولی مسأله نماز این است که ما دو معنا در طول هم داریم نه در عرض هم. انسان وقتی میگوید اهدنا الصراط المستقیم میتواند قصد کند خبر بدهد از این که جبرئیل بر رسول خدا (ص) این جمله انشائی را نقل کرده. یعنی قصدش اخبار از یک انشاء باشد. این دو در طول هم هستند نه در عرض هم. هم قصد اخبار است هم قصد انشاء. مراد سید همین بوده است. ولی خب باز این خلاف احتیاط است. چون وقتی کسی نیت میکند که بگوید خدایا ما را هدایت کن، این قصد با اخبار اصلا قابل جمع نیست. اخبار و انشاء دو چیز نقیض هم اند. و دو نقیض قابل جمع نیستند. بحث ما بحث فقهی است.


بحث مشتق
سیزدهمین بحث و بسیار خوب است. هم مسائل اعتقادی خوبی دارد و هم مباحث اصولی و فقهی و خیلی هم ثمره دارد.
بحث این است که اگر لفظی در شرع به کار رفت، آیا این لفظ باید حمل بشود بر همان معنای بالفعلِ در زمان تکلم یا زمان تلبس؟ یا لفظ حمل میشود بر این که این معنا را داشته یا دارد. بعبارت دیگر مشتق، حقیقت است درخصوص متلبس به مبدأ یا مشتق اعم است از خصوص متلبس در زمان حال یا در گذشته؟ اما نسبت به آینده مجازاست؟
ضارب را در نظر بگیرید که مشتق است. وقتی میگویم زید ضارب، باید همین الان در حال زدن است یا این که اگر زید دیروز زده امروز هم که در کلانتری هستیم میگوییم زید ضارب است؟ کسی که قبلا سرقت کرده آیا الان میشود او را سارق نامید یا اگر الان او را سارق مینامیم مجاز است؟ این راهمه قبول دارند که اگر زید میخواهد فردا دزدی کند الان نمیتوان به او سارق گفت. اگر سارق خوانده شود، این مَجاز است. کلمه مبدأ هم روشن است. ضرب در اینجا مبدأ و زید هم ذات است. سرقت مبدأ است و آن آدم دزد هم ذات است. طلبه ای که ده سال دیگر مجتهد است، آیا الان میشود به او مجتهد گفت؟ همه قبول دارند که اگر الان به او مجتهد گفته شود این مجاز است.
آخوند در کفایه ابتدا دو سه تا مقدمه آورده و ما قبل از آن مقدمه ای از آیت الله بروجردی ذکر میکنیم.
تقریری از آیت الله بروجردی داریم که نوشته پدر مرحوم ابوترابی است که از همه تقریرات دیگر حتی تقریر امام (ره) بهتر است ولی متأسفانه هنوز چاپ نشده است. آقای بروجردی در الحجة بالفقه میفرماید: وقتی یک کلمه را بر یک ذات حمل میکنیم، مثلا میگوییم این فرش، ماشینی است، این کلماتی را که محمول قرار میدهیم دو جورند: یک مرتبه مفهومی از این ذات گرفته میشود و بر ذات حمل میشود. مفهوم مربوط به مقام ذات است. مثلا فرض کنید اگر درباره خدای متعال بگوییم حی است، زنده بودن خدا واقعیتی است. چه آدمی در کار باشد چه نباشد خدا زنده است. ولی وقتی میگوییم خدا خالق است، برای موقعی است که مخلوقی هم باشد.
این غیر از بحث منطق است که مربوط به خارج محمول بود. مفاهیمی هم هستند که پس از ذاتند یعنی اول باید ذاتی باشد بعد این مفهوم حمل بر این ذات بشود. اگر بگویم دیوار سفید است، این سفید جزء مقام ذات دیوار نیست. خود دیوار که جوهر است، سفیدی هم عرضی است که بر این جوهر حمل میشود. اگر بگویم دیوار جوهر است یا جسم است، این جسم بودن مربوط به مقام ذات دیوار است. سفید بودن مربوط به مقام خارج دیوار است. آن که ذاتا سفید است خود سفیدی است. که حقیقتا سفید است.
وقتی میخواهیم بگوییم دیوار سفید است، باید در دیوار خصوصیتی باشد که به آن بگوییم سفید. ممکن است خصوصیت سفیدی بر پایین دیوار صدق نکند. در این صورت ترجیج بلامرحج پیش می آید. لذا باید بگویم قسمتی از دیوار که گچی است سفید است. قسمتی که سیمانی است سیاه است. لذا ترجیح بلامرجح پیش نمی آید.


19-1-92 جلسه 41


کلمه مشتق در ادبیات، لفظی است که از لفظ دیگر ساخته شده باشد و همه حروف با همان ترتیب در هر دو کلمه ذکر شده باشد و یک معنای مشترکی هم بین هر دو باشد. مثلا ضارب مشتق است چون از ضرب گرفته شده، هر دو ض ر ب را دارند. ترتیبش هم به همین ترتیب است معنای مشترک زدن هم دارند. در ادبیات، مشتق در مقابل جامد است. جامد کلمه ای است که مجموع هیأت و ماده، یک وضع دارد. هیأت و ماده روی هم رفته یک وضع دارد. ولی مشتق کلمه ای است که ماده اش یک وضع دارد و هیأتش وضع دیگری. تفاوت دیگر بین مشتق و جامد اینست که وضع جامد وضع خاص و شخصی و به خصوص است اما مشتق هیأتش که مسلما وضعش نوعی است و ماده اش دو قول است. برخی میگویند وضع نوعی و برخی میگویند وضع شخصی دارد. درادبیات، بصریین میگقتند مصدر اصل کلام است و از وی نه وجه باز میگردد: ماضی، مضارع، اسم فاعل و... معنایش این است که مصدر جامد است و سایر کلماتی که از آن گرفته میشوند مشتق هستند. کوفیین میگفتند فعل اصل کلام است و اسم از آن مشتق میشود. یعنی کوفیین فعل را جامد میدانند.قول سومی در ادبیات است که گفته اند نه مصدر و نه فعل هیچکدام اصل کلام نیستند. اصل کلام عبارت است از خود ماده. یعنی نه ضرب اصل کلام است نه ضَرَبَ بلکه ضاد و راء و باء اصل کلام است. بنابر این هم مصدر و هم فعل هر دو مشتق اند. (این قول سوم از شیخ رضی صاحب شرح شافیه و شرح کافیه بود.)
این که میگویند مصدر اصل کلام است، اصل دو معنا دارد. یا به معنای آغاز و نخستین و اول زمانی است و بقیه بعد از آن می آیند. یا به معنای اصیل است یعنی آن که واضع اهتمام بیشتر به او داشته است. یعنی اصل در مقابل فرع نه در مقابل دوم.
قول سومی که از شیخ رضی گفتیم را خیلی از کتابها قبول دارند. ولی اشکالی به آن وارد است که آیت الله سیستانی وارد کرده اند: واضع اولیه، قطعا ماده به این معنا اصلا در ذهنش نبوده است. واضع اولیه، انسانهای نخستین اند. آنها که این حرفها در ذهنشان نبوده که مثلا ضرب از ضاد و باء و راء است. پس نمیشود گفت اصل کلام عبارت است از ماده و هم مصدر و هم فعل از ماده درست میشود. اشکال دیگر این است که خود ضاد و راء و باء هیچ معنایی ندارد و بر هیچ چیزی وضع نشده است. کلمه باید بر معنایی وضع شود. آن که بر معنا وضع شده است یا ضرَب است یا ضرب. اما اگر کسی قول بصریین را بپذیرد هم اشکال دارد و آن این که مثلا اسم مصدر چطور از مصدر گرفته میشود؟ کلمه ضرب به معنی زدن مصدر است و ضرب به معنی کتک خوردن اسم مصدر است. ضرب به معنی مضروب واقع شدن، مصدر فعل مجهول است. ضُرِب یُضرب مصدرش ضرب است. کلمه ضرب که مصدر است و ضرب که مصدر مجهول است و ضرب که اسم مصدراست معانیشان کاملا متضاد است و در هیچکدام نمیتوان گفت معنای ضرب از آن مشتق شده. هیچوقت هم نمیتوان گفت که یکی از دیگری مشتق شده است. نمیشود هم گفت فعل اصل کلام است ومصدر از او مشتق میشود. پس به همین دلیل قول کوفیین هم اشکال دارد.
نتیجه این که آقای سیستانی میفرماید هیچکدام از این اقوال درست نیستند و نظریه ای هم در این زمینه نداریم. اما اشکال فرمایش ایشان این است که قبلا عرض کردیم واضع، شخص خاص نیست. اینطور نیست که آدمی به نام یعرب بن قحطان واضع زبان باشد. اولین کلماتی که بشر یاد گرفته تقلید آواهای طبیعی بوده است. ممکن است کسی چیزی را ببیند و لفظ فرش را درباره آن به کار ببرد. فردا همان کلمه را به کار برد و مثلا گفت فرَشَ فارش و... لذا میشود یکی از این دو سه نظر را پذیرفت.
مشتق دیگری هم داریم که به آن مشتق اصولی میگویند. یعنی لفظی که قابل حمل بر ذات باشد. بعلاوه باید ذات، گاهی این شء را داشته باشد و گاهی نداشته باشد. بشود بگوییم گاهی متلبس است و گاهی متلبس نیست. مثلا میگوییم زوجه، یا این زن این است. این زوجه مشتق است. چون حمل میشود بر مبتدا. گاهی هم میگوییم این آقا این زوجه را دارد یا ندارد. این مشتق اصولی است. یا میگوییم الصلوة واجبة. این واجب یا حرام را مشتق اصولی میگویند یعنی واجب قابل حمل بر نماز است. و این نماز هم گاهی واجب است و گاهی هم واجب نیست. یا مثلا چیزی که در منطق به آن عرضی میگویند. سفید داریم و سفیدی. سفیدی قابل حمل نیست. نمیتوان گفت این گچ، سفیدی است. این عرض است. اما سفید عرضی است. میتوان گفت این گچ سفید است. سفید عرضی و سفیدی عرض است. عرض قابل حمل نیست و عرضی قابل حمل است. این روشن است که نسبت بین مشتق اصولی و مشتق ادبی عموم و خصوص من وجه است. یعنی چیزی داریم که هردو به آن مشتق میگویند مثلا صفت مشبهه یا اسم فاعل و اسم مفعول در هردو مشتق هستند. مصادر ثلاثی مزید (افعال، تفعیل، مفاعله...) در ادبیات، مشتق هستند چون ازثلاثی مجرد گرفته شده اند. ولی در اصول فقه به اینها جامد میگویند. چیزهایی مثل ابن و اب و انسان و میت و زوج و زوجه و... در ادبیات جامد هستند و در اصول فقه مشتق هستند. این زن زید است، زن قابل حمل است و در اصول فقه هرچیزی که قابل حمل باشد به آن مشتق میگویند.
بحث ما درباره مشتق اصولی است. بحث ما درباره چیزی است که قابل حمل بر یک ذات باشد و گاهی باشد و گاهی نباشد. مرحوم صاحب فصول فرموده بحث ما فقط درباره اسم فاعل و اسم مفعول است. فعل ماضی و مضارع را کار نداریم. کلماتی مثل اسم زمان و اسم مکان و اسم آلت و مصدر و حتی جوامدی مانند زوج و انسان و... محل بحث نیستند. چون این کلمه را صاحب فصول دیده که میگوید هذا مفتاح. مفتاح آلت فتح است. کلمه مفتاح قابل حمل است. اما بحث مشتق در اینجا پیش نمی آید که بگوییم آیا این کلید تاکنون دری را هم باز کرده یا خیر؟ کاری نداریم باز کرده یا نکرده. یک نانوا وقتی هم نانوای نمیکند باز هم نانواست. آقای آخوند در کفایه فرموده اینها همه داخل در بحث هست. ولی تلبس به مبدأ در هر جایی مناسب خودش است. یک وقت چیزی فعل است مثل خوردن و راه رفتن، تا زمانی که دارد راه میرود به آن ماشی میگوییم. وقتی نرود دیگر ماشی نیست. چون راه رفتن، فعل است. اما گاهی یک حرفه است. تا زمانی که شغل این فرد بنایی است بناست. گاهی چیزی شأن است. لازم نیست اجتهاد کند. همین که مهندس شأن مهندس بودن را داشته باشد مهندس است.

21-2-91 جلسه 42


آخوند در کفایه شاهدی آورده بر این که بعضی از جوامد داخل در بحث ما هستند. یعنی به عنوان مشتق بحث میشوند. اگر کسی سه زن داشته باشد و دوتا از زنها کبیر و یکی صغیر باشد،  و این دو زن هر دو شیرده هستند و شیرشان مال همین شوهر است، اگر یکی ازاین زنهای بزرگ به زن کوچک شیر دهد، بچه صغیر که زن این آقاست ازاین به بعد به این آقا حرام میشود چون از این به بعد بچه زنش است و به آن ربیبه میگویند که به انسان حرام است. زنی هم که به دختر شیر داده، آن هم حرام میشود چون مادرزنش به حساب می آید. عقدشان هم خود به خود فسخ میشود. بحث این است که اگر آن زن سوم دوباره بیاید به آن دختر شیر بدهد، الان دیگر این دختر که زن این آقا نیست، آیا زن سوم هم به شوهر حرام میشود یا خیر؟ دختربچه اول زوجه بود و وقتی زن بزرگ اولی شیرش داد دختر یا ربیبه مرد شد دیگر به آن زوجه نمیگویند. لذا زن بزرگ دومی به مرد حرام نمیشود.
دختر وقتی به سن بلوغ میرسد میتواند بدون اجازه پدر و مادرش بیرون رود. اما ازدواج که میکند دیگر بدون اجازه شوهر نمیتواند جایی برود یا خرجی کند. حال اگر زنی شوهر داشت و طلاق گرفت و عده اش تمام شد الان اگر بخواهد از خانه بیرون رود یا خرج کند آیا باید از شوهرش اجازه بگیرد یا خیر؟ ممکن است فکر کنید لازم نیست اجازه بگیرد. اما واقعش این است که اجازه نگرفتن، خلاف احتیاط است. به این دلیل که اگر کسی دیروز دزد بوده شما امروز به آن دزد میگویید. این زن هم قبلا زوجه بوده الان هم صدق زوجه میکند. اگر به اعتبار گذشته بتوان به آن زوجه گفت باز هم باید اجازه بگیرد.
در وسائل الشیعه ج 20 ص 402 آمده است: کسی به امام (ع) گفت مردی با بچه کوچکی ازدواج کرده و زنش همین بچه را شیر داده و زن بعدی مرد دوباره همین بچه را شیر داد، ابن شبرمه گفته که هر سه بر این مرد حرام میشوند. ابوجعفر (ع) فرمود: ابن شبرمه اشتباه کرده است. دوتای اولی حرامند هم آن صغیر و هم آن که اول شیر داد. اما آن زنی که دوم شیر داد حرام نمیشود. زن دومی دختر آقا را شیر داده نه زنش را.
معنای این حدیث این است که به این زن صغیر، اکنون زوجه گفته نمیشود. کسی که قبلا زوجه بود و مبدأ از او فوت شد الان دیگر مشتق بر او صدق نمیکند. کسی هم که طلاق گرفته دیگر زوجه حساب نمیشود.
پس مشتق حقیقت است در خصوص متبلس بالفعل و اما آن که انقضی عنه المبدأ دیگر امروز حقیقت نیست و مجاز است. کسی که دیروز دزدی کرده امروز دزد نیست. اگر به او امروز دزد گفته شود این مجاز است نه حقیقت. لذا حتی اگر کسی را دادگاه حکم داد که سارق است شما به او سارق نگویید. شرعا اشکال دارد. گذشته ازاین که شاید قاضی اشتباه کرده باشد. حتی اگر کسی که به سرقت اعتراف کرده باشد نمیتوانید به او سارق بگویید. چون نیت او از اعترافش را نمیدانید یا نیتش از دزدی را نمیدانید. اگر او را دزد بنامید خلاف شرع است. بله اگر امام معصوم حکم کرده باشد میتوان او را سارق نامید.
در سند حدیثی که خواندیم: صالح بن ابی حماد است که توثیق ندارد. اما کشی یا کلینی به این فرد اعتماد کرده اند و اعتماد اینها دلیل بر وثاقت میشود. پس سند حدیث مشکل ندارد. اما مشکل سند این است که علی بن مهزیار از ابی جعفر نقل حدیث کرده در حالی که او حداکثر ابی جعفر ثانی یعنی امام جواد را دیده است نه ابی جعفر مطلق که امام پنجم است. البته میشود گفت که در آن زمان به امام جواد هم ابی جعفر میگفتند و ثانی را نمی آوردند. مثلا آن حدیثی که از شاه عبدالعظیم نقل شده مشکلش همین است که مگر او میتوانسته از امام نهم یا امام هشتم حدیث نقل کند که الان نقل کرده است. مگر این که بگوییم الان به امام جواد ابی جعفر نمیگویند و میگویند ابی جعفر ثانی و آن موقع میگفته اند. ممکن است الان به امام حسین، اباعبدالله میگویند و آن موقع نمیگفتند.
و اما ابن شبرمه در زمان امام پنجم بوده و در همان زمان امام صادق مرده است. ابن شبرمه میتواند قرینه باشد بر این که منظور از امام در این حدیث امام پنجم بوده است. البته ممکن است جواب داده شود که ابن شبرمه چون آدم معروفی بوده حرفهایش در زمان امام دهم هم نقل میشده است. و اشکالی ندارد که حدیث مال امام جواد بوده باشد. باز مشکلی دیگر که این حدیث دارد این است که در کتابهای دیگر این حدیث جور دیگری نقل شده: علی بن مهزیار قال روی عن ابی جعفر. در این صورت خیلی کار مشکل میشود. چون علی بن مهزیار اصلا امام را ندیده که این حدیث را نقل کند. مشکل دیگرش این است که قیل له. یعنی علی بن مهزیار اصلا نمیداند کی بوده که ازامام سؤال کرده پس او اصلا در جلسه نبوده است.

ادامه



نوع مطلب : اصول فقه 





Admin Logo
themebox Logo