تبلیغات
امواج - تقریرات درس خارج اصول استاد احمد عابدی -14

تقریرات درس خارج اصول استاد احمد عابدی -14

تاریخ:شنبه 13 مهر 1392-10:30 ق.ظ

مطالب قبل

حقیقت شرعیه
آیا این الفاظ عبادات و الفاظ معاملات یا کلماتی مثل صلوة، حج، صیام، بیع، اجاره، صلح و... آیا پیغمبر اینها را وضع کرده بر معنایی شرعی یا این که در همان معنای لغویشان به کار رفته اند؟
در حقیقت متشرعه کسی بحثی ندارد یعنی کلماتی که در زبان تابعین یا ائمه به کار رفته هیچ شکی نیست که به همان معنای شرعیشان استعمال شده اند. اما کلماتی که پیامبر به کار برده آیا اینها در معنای شرعی به کار رفته اند یا در معنای لغوی؟ بعبارت دیگر آیا رسول خدا صلوات الله علیه اینها را بر معنای شرعی وضع کرده یا اینها را وضع بر معنایی جدید نکرده؟
ثمره این بحث با این که امام فرموده هیچ ثمره ای ندارد خواهیم گفت.
سه بحث دراینجا مطرح است:
1. امکان حقیقت شرعیه
2. وقوع حقیقت شرعیه
3. ثمره این بحث
امکان حقیقت شرعیه
در این شکی نیست که امکان دارد که پیامبر خدا (ص) کلمه ای را بر معنایی وضع کند. محال نیست. اما این امکانی که در اینجا میگوییم امکان وقوعی است نه امکان ذاتی. خیلی ها گفته اند که امکان وقوعی ندارد که کلمه ای را وضع کرده باشد چون اگر ایشان میفرمود این کلمه را بر این معنا وضع کردم، این فراوان نقل میشد در حد خبر متواتر. چون انگیزه برای نقل اینگونه چیزها زیاد هست. در حالی که حتی خبر واحدی هم در این باره نداریم. پس وقوع این امر محقق نیست.
آخوند جوری بحث را در کفایه مطرح کرده که خواسته به این جواب بدهد. فرموده وقتی کسی لفظی بر یک معنا وضع میکند ضرورتی ندارد که بگوید وضعت هذه الکلمة لهذا المعنی. کسی که خدا یک بچه به او میدهد اولین باری که این را به او میدهند میگوید حسن آقا را به من بدهید. این هم استعمال کرد و هم اسم حسن را بر او وضع کرد. گاهی آدم کلمه را به انگیزه وضع استعمال میکند. اگر حرف آخوند درست  باشد نتیجه این میشود که اشکالی ندارد پیامبر بفرماید صلوا کما رأیتمونی اصلی. هم استعمال کرده و هم کلمه صلوة را بر این کلمات وضع کرده است.
شاگردان آخوند مانند مرحوم اصفهانی یا نائینی یا آقاضیاء، اشکال کرده اند که این اصلا محال است و امکان ندارد. محال عقلی است که چیزی هم استعمال باشد و هم وضع. چون در موقعی که کلمه ای را میخواهند بر معنا وضع کنند به خود کلمه توجه میشود. این کلمه مورد لحاظ استقلالی است. اما وقتی میخواهد یک کلمه را در یک معنا استعمال کند خود کلمه را نگاه نمیکند. بلکه کلمه آلت برای معناست. نمیشود یک کلمه در یک کاربرد هم لحاظ استقلالی و هم لحاظ آلی داشته باشد. وقتی عینک را میخواهید بخرید به آن استقلالی نگاه میکنید ولی وقتی به چشم میزنید به صورت آلی و به عنوان یک ابزار به آن نگاه کنید. جمع بین آلی و استقلالی در یک لحاظ محال است. بنابراین نمیشود گفت پیامبر واضع است.
این اشکال قابل جواب است: اشکالی ندارد که یک کلمه در یک کاربرد دو تا لحاظ داشته باشد. فرض کنید کسی دارد صحبت میکند یا کسی میخواهد شعر بگوید. هر شعری معنایی دارد. وقتی شاعر به معنا توجه کرده یعنی الفاظ، آلت و مرآت هستند و فانی در معنا. از طرفی او باید به سجع و قافیه همین کلمات و وزن شعری توجه کند و استقلالا آنها را ببیند. شاعر بین لحاظ آلی و استقلالی جمع کرده است. آدمی که هنگام صحبت مواظب است که کلماتش با سجع و قافیه باشد یا کسی که مواظب است قشنگ صحبت کند دارد کلمات را استقلالا انتخاب میکند و در عین حال به معنا هم توجه دارد. کسی که نماز میخواند اگر به تجوید کلمات توجه کند یعنی استقلالا به این کلمات توجه میکند و اگر حضور قلب هم دارد و به معنا توجه دارد نگاه آلی به کلمات دارد. جواب دیگر این که لازم نیست جمع بین این دو لحاظ در عرض یکدیگر باشند. میشود ما این دو لحاظ را جمع کنیم اما به صورت طولی یا به صورت لازم و ملزوم. مثلا وقتی صحبت میکنم توجهم به خود کلمات است استقلالا و چون توجه به کلمات دارم لازمه توجه به کلمات، توجه به معناست. یکی مقدم و یکی مؤخر است. بنابراین جمع بین دو لحاظ در یک کاربرد لازم نمی آید. بنابراین فرمایش آخوند درست است.
آخوند این بحث را مطرح میکند که اگر فرضا رسول خدا این کلمات را بر یک معنا وضع کند و وضع کردنش هم با استعمالات خودش است، با همین کلمات هم استعمال کرده و هم وضع کرده. آیا این استعمالات حقیقت هستند یا مجازند؟ وقتی میفرماید صلوا، این حقیقت است یا مجاز؟ این مجاز که نیست چون معنای مجاز اینست: کلمه ای معنایی حقیقی داشته باشد و ما آن را با قرینه ای در غیر آن معنا به کار بریم. این کلمه صلوا اینطور نیست که اول یک معنای حقیقی داشته باشد و من در معنای دیگری به کار برم. این که قرینه به کار نمیبرد پس مجاز نیست. حقیقت هم نیست. چون حقیقت این بود: کلمه ای معنایی داشته باشد و ما آن کلمه را در همان معنا به کار بریم. در مانحن فیه وقتی میفرماید صلوا، این نه حقیقت است نه مجاز. البته غلط هم نیستند چون موافق با طبع انسان است و چون طبع آن را میپذیرد صحیح هستند. (مگر موقعی که مثل فرهنگستان باشد. میگوید این کلمه بر این معناست. وضع میکند تا استعمال شود.) مثلا در بحثهای سیاسی همیشه اینطور است که کسی از مسئولین سیاسی کلمه ای را به کار میبرد اما نمیگوید این کلمه بر این چیز است. همینطور به کار میبرد. این هم به کار بردن است و هم وضع. مثل این که بگوید جریان فتنه چنین و چنان است. از آن به بعد کلمه جریان فتنه یا جریان انحراف به همین صورت استعمال میشود. این همان وضع است و هم استعمال. یا مثلا کسی برای اولین بار نظریه علمی را مطرح میکند. مثلا نیوتن میگوید زمین جاذبه دارد. روز اول نمیگوید قانون جاذبه یعنی زمین چنین است. بلکه میگوید زمین جاذبه دارد. این جاذبه را هم استعمال کرد و هم وضع کرد و از آن به بعد میگوییم قانون جاذبه نیوتن. شیخ انصاری از اول نگفت حکومت و ورود. بلکه اول استعمال کرد. گفت این حدیث بر این حدیث حکومت دارد. پس گفتند نظر جدیدی درست شده به نام حکومت.
وقوع حقیقت شرعیه
آیا حقیقت شرعیه وقوع خارجی دارد یا خیر؟
حقیقت متشرعه که مسلما داریم. بحث سر کلماتی است که پیامبر در اوایل نبوتش به کار برده است. اگر کسی این را بپذیرد نتیجه اش این میشود که این احادیث راباید حمل بر معنای شرعی کنیم وگرنه باید حمل بر معنای لغوی کنیم.
سوره علق که اولین سوره ای است که نازل شده (البته اختلافی است که 5 آیه اول یا کل سوره برای بار اول نازل شد. برخی میگویند سوره مدثر اول نازل شده. ولی معروف همان 5 آیه اول است). در این سوره آمده: أرأیت الذی ینهی عبدا اذا صلی. اگر کل سوره اول نازل شده باشد یعنی اولین روز بعثت این آیه نازل شده است. شأن نزولش درباره ابوجهل است که گفت شما مردم میبینید که او در حضور شما پیشانی اش را در مقابل خدا روی خاک میگذارد چرا پایتان را بر گردنش نمیگذارید و خفه اش کنید؟ گفتند ما که نمیتوانیم تو بکن. این کار را خواست بکند دیدند دارد عقب عقب بر میگردد. و لذا این آیه نازل شد. آن موقع مردم از این آیه چه میفهمیدند؟ آیا اینجا باید بگوییم صلی یعنی معنای لغوی یا معنای شرعی؟ این روشن است که کلمه صلوة یا صیام در ادیان پیشین وجود داشته است. و اوصانی بالصلوة و الزکوة ما دمت حیا. پس در دین حضرت عیسی این دو کلمه به کار میرفته است. هر چند ممکن است خصوصیاتش فرق کند. این کلمه برای اسم جنس وضع شده است. هم برای نمازی که در اسلام است به کار رفته و هم برای نمازی که در مسیحیت است و حمد و قل هو الله ندارد.
ممکن است کسی ادعا کند: اگر بحث درباره وقوع حقیقت شرعیه است و ببینیم پیامبر چنین کرده یا نه، اگر کسی ادعا کند این الفاظ در ادیان قبلی هم بودند و این الفاظ در همین معنا ولو با مختصر تفاوتی وجود داشته است، نتیجه این است که وقوع حقیقت شرعیه برای ما قابل اثبات نیست. مگر در مواردی که چیزهایی داریم که قطعا در ادیان دیگر نبوده. بیع و اجاره و صلح و نکاح و طلاق و عباداتی مثل سجده و صیام و حج بوده است. اما چیزی که قبلا نبوده متعه است. فماستمتعتم... این سابقه نداریم که در ادیان دیگر وجود داشته باشد. بنابراین نه این کلمه و نه این کار سابقه قبلی نداشته. مگر این که کسی بگوید این هم چیز جدیدی نیست. این هم یک جور نکاح است. مثلا معامله جدیدی در شمال رایج شده که کسی یک ویلا میسازد و به پنجاه نفر میفروشد. به ترتیب در طول سال هفته ای یک نفر مالک آن است. همه مالک این ویلا هستند ولی نه به نحو اشاعه. این عقلایی هم هست و درست است. سابقه قبلی هم ندارد. اگر کسی بگوید متعه یک نوع نکاح است پس میتوان گفت در دین ما هیچ چیز جدیدی نیست. ولی اگر کسی بگوید در دین ما حرفهای جدیدی هست که هیچ کسی قبلا نگفته مثل متعه، قهرا باید حقیقت شرعیه را بپذیریم.
بحث به اینجا رسید که آیا میشود پیامبر با یک عمل هم یک لفظ را بر یک معنا لفظ کند و هم استعمال کند؟ این مسلم بود که پیامبر الفاظ را وضع نکردند. فقط به کار بردند. ولی حالا میخواهیم بدانیم میشود که چیزی هم استعمال باشد هم وضع؟
فرض کنید کسی برای اولین بار میخواهد کلمه ای را بر چیزی وضع کند. مثل این که درباب اجتهاد و تقلید میگویند میشود یک عمل هم محقق تقلید باشد و هم آن عمل به دستور مرجع تقلید هم باشد. یعنی لازم نیست ابتدائا بگویم از فلانی تقلید میکنم. همین که از اول با این شیوه عمل کردم هم از ایشان تقلید کردم و هم عمل کردم. یا مثل این در باب فسخ میگویند کسی که چیزی را فروخته در زمان خیار میتواند با یک عمل هم فسخ کند هم تصرف کند. هر دو جایز است. مثلا کتابی را به شما فروختم را به قصد فسخ برمیدارم و شروع به مطالعه میکنم. این هم تصرف در ملک خودم است و هم فسخ معامله. مثال دیگر این که در باب طلاق رجعی میگویند اگر در زمان عده وطی کند این وطی هم رجوع است و هم وطی است. نه این که از قبل رجوع باشد و بعد از این که رجوع کرده با این وطی انجام شده. مثال دیگر این که زنی که در ایام عادت است اگر در این موقع اگر غسل جنابت بر عهده اش باشد میتواند غسل جنابت کند یا باید صبر کند تا عادتش تمام شود بعد غسل جنابت کند؟ غالبا میگویند جایز است غسل در این ایام کرد. در هر حال یک عمل میشود دو عنوان داشته باشد. البته این مثالها خیلیهاش قابل خدشه است. ممکن است کسی بگوید تقلید نه به معنی عمل به دستور مجتهد است. بلکه به معنی التزام و اعتقاد به این است که طبق فتوای این آقا عمل میکنم. در این صورت میتوان گفت وقتی که فردی عملی را انجام میدهد آن التزام، ابتدا در ضمیرش وجود دارد این میشود تقلید. ولی به صورت کلی این جور موارد را ذکر میکنند که بگویند میشود یک عمل دارای دو عنوان باشد. نتیجه این که میشود یک لفظ از رسول خدا میشود هم وضع باشد و هم استعمال.
اشکالی که در این مورد هست این است که معمولا میگویند در موقع وضع باید نظر به الفاظ نظر استقلالی باشد. و در موقع استعمال لفظ باید نظر به لفظ نظر آلی باشد. و جمع بین لحاظ آلی و لحاظ استقلالی محال است. بنابراین نمیشود یک چیز در آن واحد هم وضع باشد هم استعمال. این نظر را بعد از آقای آخوند همه پذیرفته اند.
نکته بعدی این که ثمره این بحث چیست؟
اگر کسی حقیقت شرعیه را بپذیرد باید این کلمات را بر معنای شرعی حمل کند و اگر کسی قبول نداشته باشد باید بر معنای لغوی حمل کند. اشکالی که این ثمره دارد این است که این هیچوقت محقق نمیشود. هیچ موردی نیست که ما شک داشته باشیم در مراد شارع. حتی اگر یک کلمه  در قرآن و در آیات مکی هم استعمال شده باشد میگوییم چون این آیات یا روایات از طریق ائمه به ما رسیده و در آن زمان این کلمات یقینا در معنای شرعی به کار رفته، مثلا فصل لربک وانحر، ممکن است کسی بگوید صل یعنی نماز بخوان وانحر هم یعنی قربانی کن. اما ما شک نداریم که در زمان ائمه (نه جاهلیت) وانحر یعنی دستها را تا بناگوش ببر. پس شکی نداریم که حتی اگر معنای لفظ چیزی دیگر بوده منظور شارع همان منظور شرعی اش بوده است. لذا این ثمره فایده ای ندارد.
مگر این کسی بگوید ثمره این بحث این است که در این شکی نیست که رسول خدا (ص) این کلمات را در معنای شرعی به کار میبرده اند. و ما نمیدانیم این کلمات قبل از پیامبر اکرم هم همین معنا را داشته است یا یک معنای لغوی داشته است. وقتی که این کلمات در زمان رسول خدا به کار میرود اینها میشوند مشترک لفظی. چون معنایی لغوی که داشته اند و از طرفی رسول خدا هم معنایی شرعی برای آن به کار برده اند و مشترک لفظی مجمل است مگر این که به آن قرینه معین تعلق بگیرد. پس کلام مجمل میشود. اما اگر حقیقت شرعیه را کسی قبول نداشته باشد کلام مجمل نیست و قرینه هم نمیخواهد. بر همان معنای لغوی دلالت دارد.
نکته بعد:
اگر در جایی شک کردیم که حقیقت شرعیه داریم یا نداریم باید بگوییم اصل، عدم نقل از معنای لغوی به معنای شرعی است. (اصل عدم نقل) باید بگوییم این کلمه معنایش تغییر نکرده. این اصل از اصول عقلایی است. وقتی اصل عقلایی باشد نتیجه اش این میشود که گاهی یک موضوع شرعی داریم اما موضوعمان بسیط است. گاهی موضوعی داریم که مرکب است. آنجا که موضوع مرکب از دو جزء است، یک بار این هر دو جزء هر دو وجدانی اند مثلا کسی میگوید میدانم که اینجا هم نجاست است و هم مسری است. گاهی هم موضوع مرکب است و هر دو جزئش با عماره ثابت میشود گاهی موضوعی داریم که نصفش با وجدان و نصفش با اصل شرعی اثبات میشود. مثلا میدانم شارع این را در این معنا استعمال کرده است و این که این استعمال به داعی وضع بوده یا نبوده با اصل عملی اثبات میکنم و میگویم اصل عدم نقل است. اگر شارع کلمه ای را استعمال کند و نقل نداده باشد حمل بر معنای لغوی میشود. اینجا هم همینطور است.
اگر یقین داشتیم که شارع این کلمه را استعمال کرده و یقین هم داریم که این کلمه معنایش نقل داده شده اما شک داریم در تقدم و تأخر دو معنا. نمیدانم اول پیامبر اول به معنی جدید نقل داد بعد استعمال کرد یا اول استعمال کرد بعد از مدتی این کلمه را به معنای شرعی جدیدی نقل داده است. لذا آن موقع که آن حدیث را فرموده باید معنا به معنای لغوی تعبیر شود. در اینجا میشود گفت اصل، عدم نقل است تا زمان استعمال. مثلا میدانم سال دهم بعثت رسول خدا این کلمه را فرموده. اما نمیدانم پیامبر قبل از سال دهم این کلمه را به معنای شرعی نقل داد یا بعد از سال دهم. در این صورت استصحاب میکنم عدم نقل را تا زمان استعمال. پس استعمال مقدم بر نقل است و استعمال در معنای لغوی می آید نه در معنای شرعی.
اگر کسی بگوید هر گاه شک داریم بین اصل عدم نقل و اصل عدم استعمال که کدام مقدم است بگویم استصحاب میکنم عدم استعمال را تا پس از نقل، یعنی انشاءالله این کلمه را نفرموده تا زمانی که نقل داده معنایش را به معنای جدید. یعنی اصل عدم استعمال را جاری میکنیم و نتیجه این که معنی بر معنای شرعی حمل میشود. چنین اصلی، اصل مثبِت است که حجت نیست. چون اصل عدم استعمال فی نفسه ثمره شرعی ندارد. مگر این که بگویم استعمال نشده تا زمانی که استعمال پس از نقل بوده که حجت نیست. میشود گفت نقل نشده تا زمان استعمال پس استعمال مقدم بر نقل است. چون اصل عدم نقل اصل عقلایی است نه استصحاب. اگر اصلی عقلایی بود لوازمش حجت است اولا. ثانیا نفس عدم النقل اثر شرعی دارد ولی نفس عدم الاستعمال اثر شرعی ندارد و لذا یک طرف اصل مثبِت میشود و طرف دیگر نمیشود. شاید مقصود آقای آخوند که فرموده فتأمل همین بوده است.

ادامه



نوع مطلب : اصول فقه 





Admin Logo
themebox Logo